خورشید خوش خیال

سلام

سال‌هاست که خورشید هم نگران من شده است هر صبح که از سر کوچه‌ی  روز با رنگ پریده و مضطرب از شب گذشته من می‌آید و تا وقت غروب که با دیده خون شده از حال و روز من در انتهای کوچه گم می‌شود  به فکر بیچاره گی من است و هر روز این رمان نوشته‌ی سرنوشت مرا برای رسیدن به مقصود خویش زیر و رو می‌کند که شاید مطلبی بشنود از تکرار روزها به خوش آیند مذاق خود, مانند کودکی که دوست ندارد قهرمان رویایش در قصه‌ها و خیالش شکست بخورد.

حالا دیگر محتاج ترحم شده‌ام حتی سنگ هم با نگاهی آمیخته با ترحم می‌نگرد مرا.

دعایم کنید آی آدم مانده‌ها

/ 8 نظر / 15 بازدید
آره زو

سلام قشنگه وبلاگتون الهم کل ولیک الفرج آمین

عبید سروری

لذتی دست داد. متن جالبی بود

سلام وبلاگ خوبی دارید.من شمارو لینکیدم خوشحال میشم بهم سربزنید[گل] شما اولین بازدیدکننده از وبم بودید یه ماه پیش.....

تالی

برای اذن دخول همیشه راهی هست دعا میکنم مهربان باشی اما یکوقت خیال ورت ندارد من آدم مانده ام ... من همان بنده ی ناتوان و بی توشه ای ام که هنوز امید دارم شده ام خراب وبدنام و هنوز امیدوارم ...... زیبا عذر خواستی و از ته کلامت بعید بود ترحم سنگ را دیده باشی بیشتر زیرکانه اعتراف کردی که هنوز امیدواری... برایم دعا کنید آی آدم مانده ها... بر دلم نشست.

نیاز

سلام من زیاد تو باغ نیستم اما متن جالبی بود