سیر نمی‌شوم ز تو ای غم جان فزای من

سلام

آدم هرچی این دیوان شمس رو می خونه خسته نمی شه هر شعرش از اون یکی باحال تره این هم نمونه:

سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من

جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من

با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم

چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان

نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من

عود دمد ز دود من کور شود حسود من

زفت شود وجود من تنگ شود قبای من

آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان

ذره به ذره رقص در نعره زنان که‌های من

آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور

گفتم غم نمی‌خورم ای غم تو دوای من

گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو

 لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من

گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد

گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من

گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش

خنده زنان سری نهد در قدم قضای من

گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم

تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من

گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل

چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من

گفتم روزکی دو سه مانده‌ام در آب و گل

بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من

گفت در آب و گل نه‌ای سایه توست این طرف

برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من

زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم

باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من

محمد بلخی رومی ایرانی ترک(تا چند سال دیگه احتمالا عرب)

آدم باید سعی کنه کسی باشه که بعد از چند صد سال سرش دعوا بشه مثل همین مولوی خودمون البته اگه تابعیت می گرفت و گذرنامه می گرفت بهتر می شد قضاوت کرد که کجاییه ولی مهم اینه که اصلش ایرانیه(البته بعضی ها نمیدون ایران کجا بوده وقتی می گی سمرقند و بخارا و  بلخ و ... می گن اٍا اونا که ایرانی نیستن افغانی و تاجیک و ... هستن)

/ 8 نظر / 21 بازدید
بهرام

سلام شعر بسيار جالبي انتخاب كرده بودي متشكرم بهرام [گل][گل][گل]

مینا

علی عزیز سلام از اینکه سری به سیب سرخ حوا زدی و لطفی که به نوشته هام داشتی ممنونم به حسن اتنخابت هم بابت این شعر دیوان شمس تبریک میگم

بهناز

آدم باید سعی کنه کسی باشه که بعد از چند صد سال سرش دعوا بشه شدیدا موافقم

مانا

علی جان در زمان مولانا زبان درباری ترکیه ی عثمانی ترکی بوده، زبان مذهب شان عربی، و زبان ادبیات و شعر، در عمده ی نقاط آسیای صغیر و ایران زمین و خاوران، فارسی دری. (هنوز هم، تا ابد هم، به شعر خالی راضی ایم!) بلاگ تان دل را تنگ نمی کند. این هم بیتی از موضوع اختلاف نظر ترک ها و ایرانی ها به رسم یادگار: ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو همیشه بنویسید!

رهرو

اشعاری که همواره تکان دهنده هستند. فقط اندکی تامل!!!

پرستوهای مهاجر رفته اند و در دیار بهار مأوا کرده اند، برگ های خشک، یکایک ریخته اند و سوز سرمای سیاه زمستان، تن برهنه درختان را سوزانده است؛ الهی، کَرَم کن و بهار رفته را برگردان. سلام عیدتان مبارک. کاش می دانستی چه سرمایی بر وجودم حکم فرماست ؟کاش میدانستی........[گل]

ببین مگه از رو جنازه ی من رد بشن که بگن عربه