چشم و گوش و زبان بسته ام هنوز

سلام

گاهی گفتن و نوشتن چه سخت می شود

سکوتی پر از واژه های پرمغز

نگاهی پر از تمنای سنگین

قلمی پر از حرفهای نانوشته

قلبی پر از همه چیز و خالی از همه کس

و عقلی که فقط نه گفتن را می داند وتنها حرفش همین است : نه بگو , نه ببین , نه بشنو و نه بنویس بگذار تا غمهایت را فقط دلت نداشته است بخورد

هنوز هم همانند آن پسرک سرچهارراه منتظر دستانتانم تا کمکم کنید با دعایتان

/ 5 نظر / 18 بازدید
یه دوست...

سلام... وب زیبایی دارید. خوشحال می شم بهم سر بزنید...

رایحه

واقعا گاهی اوقات اینقدر نوشتن سخت میشود که انگار حس میکنی انگشتانت فلج شدند.. سلام وب شمام جذاب و زیباست نوشته ها و اشعار زیبایی تو وبتونه خوشم اومد.[لبخند]

azish

پس اون طفل معصومی که از بدر تولد با بی گناهی محکوم به نداشتن داشته های دیگران میشه چی؟؟؟اون طفلک چه گناهی کرده چجوری این دنیا رو کثیف کرده؟؟؟[ناراحت]

azish

پس ما گناهی نداریم گناه و اجداد ما دارن که مارو اینجوری تربیت کردن نظر شما اینه؟؟؟

azish

درسته اما من وقتی خودم و درست کردم به شخصه احساس میکردم که دیگران ازم جدا میشدند ...یا بعنوان یه ادم ساده خطاب میکردن پس منم مثل خودشون شدم [مغرور]