بشنو از ني چون حکايت  مي کند<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از جداييها شکايت مي کند

کز نيستان تا مرا ببريده اند

درنفيرم مرد و زن ناليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگويم شرح درد اشتياق

هر کسي کو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش

من به هر جمعيتي نالان شدم

جفت بدحالان و خوش حالان شدم

هرکسي از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله من دور نيست

ليک چشم و گوش را آن نور نيست

تن ز جان و جان ز تن مستور نيست    

ليک کس را ديد جان دستور نيست

/ 0 نظر / 10 بازدید