عشق آتش گرفته

 

سلام

شعر جالبی از رضا عزیزی دیدم گفتم بنویسم اینجا

وقتی از فکر غزل‌هایم سرت آتش گرفت
باورم کردی ولیکن باورت آتش گرفت

دردمن را با قفس گفتی، صدایت دود شد
مرغ عشقت سوخت، بال کفترت آتش گرفت

خیس باران آمدی سرما سیاهت کرده بود
آنقدر بوسیدمتتا پیکرت آتش گرفت

گفته بودی من لبالب آتشم پروانه جان!
پس چرا پروانکردی تا پرت آتش گرفت

گفته بودی شعرهایت سرد و بی روحند مرد!
شعرهایم رانوشتی دفترت آتش گرفت

دستهایم را گرفتی رفتنت نزدیک بود
دستهایت داغ شدانگشترت آتش گرفت

من لبالب آتشم اما نمی‌دانی چقدر
سینه‌ام بانامه‌های آخرت آتش گرفت

محتاج دعایم شدید تو رو خدا دعام کنید حاجتم برآورده شه

/ 7 نظر / 16 بازدید
ابرك دلشكسته

دلها خونه تكوني ندارند همونطوري هستند ميمونند با خاطره ها و يادهاشون اميدوارم خاطره و يادهاي شما هميشه خوش باشند

غریب آشنا

قشنگ بود از خدا بخواه خودش از همه نزدیک تر و از همه کس مهربون تره[لبخند] . یاحق[لبخند][گل]

باران

سلام.شعرای قشنگی گذاشتی موفق باشی

باران

سلام شعرای قشنگی گذاشتی اینم قشنگ بود موفق باشی[نیشخند]

سوژا

امیدوارم زودتر به حاجتت برسی[لبخند] [گل][گل]

بهاره

امیدوارم آرامش و شادی و سلامت نصیبت بشه.

رضا

انشالله حاجتت بر آورده میشه مرد