نمازی با هبوط

دیشب در بیابان دلم تکه های به جا مانده نماز باران خواندند, حتی نماز استسقاء نیز افاقه نکرد نمی هم چشمانم را نگرفت.

دلتنگ لحظه های با تو بودنم, سالهاست که  به هبوط  دلم می اندیشم , شاید همان هبوط بود که دلم را خشکاند.

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهرام

سلام از حضورت ممنون موفق باشيد بهرام [گل][گل][گل]

لیلا

سلام آقا علی هر بار که به وبلاگم سر میزنم و با دوستای جدید روبرو میشم یه حس عالی بهم دست میده امروز داشتم میترکیدم حرفی که نوشتم به خاطر این بود که نمیتونستم در موردش با آشنایی حرف بزنم ترجیح دادم خودمو این مدلی خالی کنم به نظر شما کارم اشتباه بود؟

طاها

[دست] آفرین خیلی تشبیه زیبایی بود لذت بردم از خوندن مطلبت آفرین [گل]

سارا

سلام!ممنون که به وبلاگم سر زدید و نظر دادید!وبلاگ خوبی دارید!همین که نصفش درست بود خوبه![چشمک]

دخترک تنها

این روزها گویا خشکسالی همه جا را فرا گرفته است!

علی

نه بابا خشکسالی کجا بود... فقط کافیه که به دنیا لبخند بزنید تا دریچه های سد خوشبختی براتون باز شن ... حاج علی ببخشید باز رفتم بالا منبر[نیشخند] خواستم بگم که قسمت دوم داستانم رو نوشتم... امیدوارم که خوشت بیاد[فرشته] راستی حاجی چرا اینقدر نوشته هات غمناکه؟؟؟؟

م.شفا

سلام بی هیچ قصد ونیتی وبلاگ ساختم سرم ایقدر شلوغه که کمتر وبگردی میکنم بهرحال ازاینکه با سادگی استقبال کردی ممنون. از نوشته ات خوشم آمد.... شاید همان هبوط بود که دلم را خشکاند.

خیلی جالبه وبلاگتون موفق باشید

الهام

[لبخند]عالی بود