ورد زبونم شده
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
این ره که تو می روی به ترکستان است
موندم وسط کویر برهوت نمیدونم کدوم ور برم نه راه پس دارم نه پیش
موندم که خانه دوست کجاست من تو این کویر چیکار میکنم
هر طرف که می بینم سرابه سرابی از آدمها
از دور سبزه نزدیک که میشی می بینی اشباح الرجالن
خداوندا بفریاد دلم رس
مدتها آیه آیه لیلی و مجنون رو خوندم فرهاد و شیرین , وامق وعذرا, بیژن و منیژه ,ویس و رامین,عزیز و نگار , تریستیان و ایزوت وهزاران حدیث دیگه
همه تفسیراشون هم خوندم آخرش تا بدانجا رسید دانش من بدانستم که همی نادانم ونادار
دنبال دلم گشتم هرجا که بگی رفتم
آخه چرا کارم به اینجا کشید؟
خدایا راهی نشانه ای چیزی
دستم بگیر
سلام
یادش به خیر فکر کنم 17 ساله بودم که باهات آشنا شدم.
با خودم می گفتم یه کاری می کنم که دیگه هیچکس اسمی از
مجنون عامری نبره مجنون کیه؟ لیلی کیلو چنده
ولی چه زود گذشت عشق تو دلم مرد
دوستی پر کشید و رفت جاش حسادت ریشه کرد و شقاوت
اینکه چکار کنم دلتو بشکنم نمی دونم چی شد که وقتی ناراحتی تو رو
اشکهاتو می دیدم بیشتر حال می کردم
دوست دارم دوباره عشقو تجربه کنم اینکه برات جونم رو بدم
یادش بخیر حاضر بودم برات هستی خودم رو بدم
ولی حالا چی از وقتی اومدم تواین شهر بزرگ روز به روز
از تو دور شدم تو همون جور ساده موندی
و من رنگ عوض کردم آخه واسه زندگی تو تهران آدم نباید ساده باشه
باور کن وقتی بار اول سوار تاکسی شدم و سلام گرم کردم
(به قول اینها مثل دهاتی ها )راننده نامرد 2 برابر باهام حساب کرد
اونجا گوشی اومد تو دستم که آدم باید برا زندگی تو این شهر رحم نداشته باشه
کاش بتونم زودتر برگردم به شهرکوچیک خودم و دوباره دهاتی بشم
دوباره دوست داشتن رو صداقت رو و همه چیزهای خوب رو بدست بیارم
هرچه فکر می کنم نمی دانم تکه قلبم به چه دردش می خورد فقط تکه ای از جورچین هزار تکه.نگاه ملتمسانه ام که به دستانش است آیا راضی اش خواهد کرد تا آن تکه را به من پس بدهد ؟ آه چه دل ساده ای دارم حتی نتوانستم از هیچ کدامشان کامی بگیرم همه به معاشقه گذشت و مغازله ، حتی برخی به معاشقه هم تن ندادند و فقط دلم را ربودند و من در حسرت وصالشان و بر گرفتن کامی و تبادل عشقی با لبان زیبایشان ماندم حتی آن بدکاره ها هم اعتنایم نکردند .
چه راحت مرا فریفتند
زاهدان 9/8/1383
******
میگن یه روز لیلی با مجنون قرار گذاشت:فردا اول صبح ساعت 11 بیا کافی شاپ ....(واسه اینکه مجانی تو وبلاگمون تبلیغ کسی رو نکنیم از آوردن اسمش معذوریم) مجنون سر از پا نمی شناخت 3-4 ساعت زودتر رفت سر قرار ولی رفت تو چرت لیلی که اومد چند تا گردو گذاشت و رفت یعنی شما فعلا برو به گردو بازیت برس
حالا شده مثال دل ما ، بابا ما موقع گردو بازیمونه بالا غیرتا دلمونو پس بدین
زاهدان 10/8/1383
