سلام
می گن آرزو بر جوانان عیب نیست بعضی از آرزوها بر پیرها هم عیب نیست این هم آرزوی من :
دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش
او از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش
گفتا چه شد آن دل که من از بس جفا خون کردمش
گفتم که با خون جگر از دیده بیرون کردمش
گفت آن بت پیمانگسل جستم ازو چون حال دل
خون ویم بادا بحل کز بس جفا خون کردمش
ناصح که میزد لاف عقل از حسن لیلی وش بتان
یک شمه بنمودم به او عاشق نه مجنون کردمش
ز افسانهٔ وارستگی رستم ز شرم مدعی
افسانهای گفتم وزان افسانه افسون کردمش
از اشک گلگون کردمش گلگون رخ آراسته
موزون قد نو خاسته از طبع موزون کردمش
هاتف ز هر کس حال دل جستم چو او محزون شدم
ور حال دل گفتم به او چون خویش محزون کردمش
شعر: آقای هاتف خان اصفهانی
دلبـر بـه مــن رسیــد و جفــا را بهــانه کرد
افکـند سـر بـه زیـر و حیــا را بهانه کرد
آمـــد به بـــزم و دیــد مــن تــیـــره روز را
ننشست و رفت ، تنگی جـا را بهانه کرد
رفـتــم بــه مســجـــد از پــی نظاره رخــش
بر رو گرفت دست و دعـــا را بهانه کرد
آغشـتـه بود پنجــه اش از خــون عــاشقــان
بستن به دست خویش حنـا را بهانه کرد
خوش می گذشت دوش صبوحی به کوی او
بـر جـا نشست و شستـن پـا را بهانه کرد
