دلبـر بـه مــن رسیــد و جفــا را بهــانه کرد
افکـند سـر بـه زیـر و حیــا را بهانه کرد
آمـــد به بـــزم و دیــد مــن تــیـــره روز را
ننشست و رفت ، تنگی جـا را بهانه کرد
رفـتــم بــه مســجـــد از پــی نظاره رخــش
بر رو گرفت دست و دعـــا را بهانه کرد
آغشـتـه بود پنجــه اش از خــون عــاشقــان
بستن به دست خویش حنـا را بهانه کرد
خوش می گذشت دوش صبوحی به کوی او
بـر جـا نشست و شستـن پـا را بهانه کرد
کلمات کلیدی :دلبر و کلمات کلیدی :خــون عــاشقــان
