دیشب تا صبح دلم , دلشوره بارید
ولی سفرههای زیر زمینی دل پر نشد
چرا پر از خالی شد
غم بادها تمام صحرای سینهام را پوشاندهاند
غبارها دریای چشمانم را مرداب کردهاند
آخر گاهی اینجا دلشوره میبارد,دلشوره فصلی
گفتند باید سدی در گلو ساخت حیف است این
عجب سدی است این بغض, راه گریزی حتی برای یک آه هم نمیگذارد
