فرصتی برای دلتنگی

مجنون بی لیلی (دل مرحومم منتظر فاتحه ای است از دل پاکتان دعا کنید روان شاد شود دلم)



نویسنده : علی سورج ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩

مدتیه سنگینیه نگاهشو حس میکنم فکر کنم 1 سالی می شه سایه به سایه دنبالم می آد هر کجا می رم پیاده یا با موتور حتی با ماشین دنبالمه شاید واسه اینه که سنم رفته بالا, اینم یه تجربه ایه دیگه خب بالاخره باید باهاش رودررو بشم ولی جرات شو ندارم حتما اونم فهمیده چاره ای نیست آخر و عاقبت باید دستامو ببرم بالا بگم من تسلیمم جرات در آغوش کشیدنشو ندارم اون باید منو بغل کنه اون بزرگترهاشم نمیتونن از مرگ فرار کنن چه برسه به من