فرصتی برای دلتنگی

مجنون بی لیلی (دل مرحومم منتظر فاتحه ای است از دل پاکتان دعا کنید روان شاد شود دلم)



نویسنده : علی سورج ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩

سلام

دیگه داره بوی ماه مهربونی می آد آدم یاد کتاب و مشق و بازی تو حیاط مدرسه میوفته یادش بخیر اون روزها کتاب هنر اون موقع ها (منظورم ٢۴-٢۵ سال پیشه) پر بود از شعرهای جالب یه کتاب ٢٠٠-٣٠٠ صفحه ای گفتم خالی از لطف نیست یکی از شعرهاشو اینجا بیارم

آغاز سال نو، با شادی و سرور
هم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور
آغاز مدرسه، فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه، بیداری من است
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید
فصل کلاس و درس، ما را دهد نوید
شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار
دانش به نسل ما، می‌بخشد اعتبار
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
ای در کنار ما، آموزگار ما چون شمع روشنی،
در روزگار ما روشن ز نور توست،
کاشانه دلم در کار من تویی، حلال مشکلم
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
فردا از آن توست، ای نسل چاره‌ساز با یاری خدا، آینده را بساز
فردای روشن است، با وحدت کلام از ما تو را درود، از ما تو را سلام
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
صبح هست اول مهر، دل می‌تپد ز شادی
از شوق کودکانه، شهر است پرهیاهو
چون بوته‌های خندان، در راه هر دبستان
مثل صف بنفشه، روییده بر لب جوی
هر یک به شوق و شادی، فردای بهتری رابر ما دهند مژده، چون خوش‌خبر پرستو