فرصتی برای دلتنگی

مجنون بی لیلی (دل مرحومم منتظر فاتحه ای است از دل پاکتان دعا کنید روان شاد شود دلم)



نویسنده : علی سورج ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید---- داستانِ ِغم ِ پنهانی ِ من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش  کنید---- گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی 

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم---- ساکن کوی بت عربده جویی بودیم      عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم---- بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت--- سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت

این همه مشتری و گرمی بازارنداشت --- یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت

اول آن کس که خریدارشدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او---- داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او---- شهر پرگشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره این است وندارم به ازاین رای دگر-- که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر---- برکف پای دگربوسه زنم جای دگر

بعدازاین رای من این است وهمین خواهد بود

من براین هستم والبته چنین خواهد بود

پیش او یار ِ نو و یار ِ کهن هردو یکی است-- حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی است

 قول زاغ وغزل مرغ چمن هردو یکی است---- نغمه  بلبل وغوغای ِ زغن هر دو یکی است

این ندانسته که قدرهمه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی یاردگرباشم به---- چند روزی  پی  دلدارِ دگر باشم به

عندلیبِ گل ِ رخسارِ دگر باشم به---- مرغ خوش نغمه گلزاردگرباشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم ازتازه جوانان چمن ممتازش

آن که برجانم ازاو دم به دم آزاری هست--- می توان یافت که بر دل زمنش باری

 هست از من و بندگی من اگرش عاری هست---- بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست دراین شهر کسی

بنده ای هم چو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است---- راه ِ صد بادیه درد بریدیم بس است

قدم از راه ِ طلب باز کشیدیم بس است---- اول وآخراین مرحله دیدیم بس است

بعد ازاین ما وسر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر ازدل محزون نرود---- آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود---- چه گمان غلط است این، برود چون نرود

چند کس ازتو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام ِ دگرانت بینم---- سرخوش و مست زجام دگرانت بینم

مایه عیش ِ مدام دگرانت بینم---- ساقی ِ مجلس ِ عام ِ دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند

یار ِ این  طایفه ی  خانه  برانداز مباش----- ازتوحیف است به این طایفه دمسازمباش

میشوی شهره به این فرقه هم آوازمباش---- غافل از لعب ِ حریفان ِ دغل باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری است مبادا که ببازی خود را

درکمین تو بسی عیب شماران هستند---- سینه  پر درد  ز تو  کینه گذاران هستند داغ بر سینه زتو سینه فکاران هستند-- غرض این است که درقصد تویاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف دور و برت باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر«وحشی» هوس روی تو رفت---- وز دلش آرزوی ِ قامت ِ دلجوی ِ تو رفت

شد دل آزرده  و آزرده دل از کوی  تو رفت---- با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیزکسان گوش کند