فرصتی برای دلتنگی

مجنون بی لیلی (دل مرحومم منتظر فاتحه ای است از دل پاکتان دعا کنید روان شاد شود دلم)



نویسنده : علی سورج ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٤

سلام .

"ببین اگه فکر میکن واقعا تو این شهر محبت و عشق و چیزائی که همه آدما

دنبالشن تو این شهر پیدا نمیشه .خیلی زود برو دهاتتون . خیلی زود .

انسان محترم تو تواین شهر خوب نگشتی پس پیدام نمی کنی .

بهت قول میدم که تا نخواهی پیداش نکنی . حالا گناه چیزی که نخواستی و

دنبالش نرفتی به گردن این شهر و آدماش ننداز . سریع برگرد دهاتتون . پشت

سرتم نگاه نکن . دوست من ناراحت نشو . ولی واقعیت داره .

 تو تواین شهر دنبالش نگشتی"

این مطلبو یکی از دوستان تو نظر خواهی نوشته

دوست عزیزم من نمی خواستم بیام مجبور شدم

دوست عزیزم تا حالا شده یک سال بیکار باشی؟ و شب رو اونقدر دیر بیایی

که چشمت تو چشم اعضای خانواده نیفته؟تا حالا شده واسه دوستات

ضرب المثل بشی که فلانی رفته دانشگاه ولی حالا که درسش تموم

شده بیکاره؟

تا حالا کشاورزی کردی  ببینی یک سال زحمتت رو مسافرا از بین می برن؟

خب وقتی می بینی برای سیر کردن شکمت باید بیای اینجا مجبور می شی

که دهاتتو ترک کنی

باور کن اگه الان هم  تو شهرمون کار پیدا کنم اینجا نمی مونم

در اینکه تو این شهر هم آدمهای خوب پیدا میشن شکی نیست

ولی چرا باید دنبالشون بگردم؟ پس شما هم قبول داری که تعدادشون کمه

و من باید دنبالش بگردم

خب چرا اینجا هم نباید مثل دهات باشه؟

همه ساده  باشن و همدیگه رو دوست داشته باشن ؟