فرصتی برای دلتنگی

مجنون بی لیلی (دل مرحومم منتظر فاتحه ای است از دل پاکتان دعا کنید روان شاد شود دلم)



نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٤

سلام

 

یادش به خیر فکر کنم 17 ساله بودم که  باهات آشنا شدم.

 

 با خودم می گفتم یه کاری می کنم که دیگه هیچکس اسمی از

 

مجنون عامری نبره مجنون کیه؟ لیلی کیلو چنده

 

ولی چه زود گذشت عشق تو دلم مرد

 

دوستی پر کشید و رفت جاش حسادت ریشه کرد و شقاوت

 

اینکه چکار کنم دلتو بشکنم نمی دونم چی شد که وقتی ناراحتی تو رو

 

اشکهاتو می دیدم بیشتر حال می کردم

 

دوست دارم دوباره عشقو تجربه کنم اینکه برات جونم رو بدم

 

 یادش بخیر حاضر بودم برات هستی خودم رو بدم

 

ولی حالا چی از وقتی اومدم تواین شهر بزرگ روز به روز

 

از تو دور شدم تو همون جور ساده موندی

 

و من رنگ عوض کردم آخه واسه زندگی تو تهران آدم نباید ساده باشه

 

باور کن وقتی بار اول سوار تاکسی شدم و سلام گرم کردم

 

(به قول اینها مثل دهاتی ها )راننده نامرد 2 برابر باهام حساب کرد

 

اونجا گوشی اومد تو دستم که آدم باید برا زندگی تو این شهر رحم نداشته باشه

 

کاش بتونم زودتر برگردم به شهرکوچیک خودم و دوباره دهاتی بشم

 

دوباره دوست داشتن رو صداقت رو و همه چیزهای خوب رو بدست بیارم

 




کلمات کلیدی :لیلی و مجنون