سلام
نمی دونم تقدیر چی بود که لحظه ای با تو بودن را
همراه خود به دیار عدم می برم اینکه اینقدر نامرد بودم که تو رو اونجور که باید دوست نداشتم منو ببخش می دونم منو می بخشی ولی باور کن روی دیدنتو ندارم پای اینکه بیام سرقرار که هیچ جرأتشم ندارم فقط ازت میخوام که همینو ازم قبول کنی که با زبون بگم دوستت دارم فدات بشم فقط همین خداحافظ
اندکی در آغوش تو زیستن رو اونجوری که باید تجربه نکردم
در حسرت اون موندم و گمان می کنم این آرزو رو
تنها چیزی که همراه منه و تا این لحظه منو تنها نذاشته غمه
البته دروغ نگم فکر و خیالت هم بیشتر مواقع با منه اینکه یه روز تو رو ببینم
اینکه با چه رویی تو چشات نگاه کنم
کلمات کلیدی :آغوش
