فرصتی برای دلتنگی

مجنون بی لیلی (دل مرحومم منتظر فاتحه ای است از دل پاکتان دعا کنید روان شاد شود دلم)


 

نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳

ماه دل ودلبري هم رفت دلم آرام نگرفت.قراري براي دلم نيست،دل تكه تكه را چه قراري؟

دگر به فكر گدايي ام.

تكه هاي دلم را گدايي مي كنم،تورا به خدا به من كمك كنيد،به من عاجز كمك كنيد، تكه هاي دلم را مي خواهم،مدتهاست گريه نكرده ام،بغضم نشكسته،غمباد گرفتم.آي غريبه تكه دلم را پسم بده،آي غريبه تكه دلم را پسم بده من در بازي دل ودلبري كودكي بيش نيستم،دلم را  ارزان دادم به لبخندي دلم را ربودي قيمت تكه دلم اينقدر ارزان نبود.

آي آدمها من تكه هاي دل خودم را گدايي مي كنم به دستـانم بنگريد و به چشمـانم كه ملتـمسانه به

 شمامي نگرد لااقل مـدتي به من بدهيدش مي خــواهـم بــراي مـدتي هم كه شده سير گـريه كنم. 

  (آه يك دل سير گريه !!!)

زاهدان ششم آذر 1383

*****

ديشب دلم التماس چشمانم را مي كرد.التماس ابرهاي عقيم و مشكهاي خالي چشمم،تو را به خدا قطره اي ببار گسلهاي شكسته و كويري دل منتظر بارانند ! قطره اي ببار تا تركهاي مشهودم پنهان گردند لااقل كسي آنرا نبيند،ببين ببين من به خاطر تو چنين شدم يادت نيست وقتي او را ديدي و به او خيره ماندي من لرزيدم تو واسطه آشنايي مان شدي تا آمدم با او اخت شوم دوباره كمان ابرويي و غمزه اي. لبهاي شيريني و  چشمان مشكيني . دوباره خودم را در بندش سپردم با اين تفاوت كه تكه اي از قلبم نزد آن كمند گيسوي مانده بود.

باز چشمان آبي آن دلربا زيباي بي مثال عالم،و او نيز تكه اي از من را ربود . گذر زمان بود و مراسم تكه تكه شدن دل .

آري اينچنين بود كه مرا تكه تكه كردي و چشمانم خنديد به سادگي دلم و بازهم خنديد و هيچ نگفت حتي اشكي هم نباريد.

زاهدان   7/9/1383