سلام
سالهاست که خورشید هم نگران من شده است هر صبح که از سر کوچهی روز با رنگ پریده و مضطرب از شب گذشته من میآید و تا وقت غروب که با دیده خون شده از حال و روز من در انتهای کوچه گم میشود به فکر بیچاره گی من است و هر روز این رمان نوشتهی سرنوشت مرا برای رسیدن به مقصود خویش زیر و رو میکند که شاید مطلبی بشنود از تکرار روزها به خوش آیند مذاق خود, مانند کودکی که دوست ندارد قهرمان رویایش در قصهها و خیالش شکست بخورد.
حالا دیگر محتاج ترحم شدهام حتی سنگ هم با نگاهی آمیخته با ترحم مینگرد مرا.
دعایم کنید آی آدم ماندهها
