سلام
از معدود سالهایی بود که یار غارم تنهام گذاشت برا چند روز و رفت مسافرت (نمی دونم رفیق بهتری پیدا کرده بود یا نه) البته منو بی خبر نمی گذاشت حالا از شواهد و قراین پیداست داره بر می گرده باز هوس گرمای وجودش رو کردم باورم نمی شد اینقدر وابسته به اون شده باشم شاید بخاطر همینه که اونم منو دوست داره و ولم نمی کنه بعضی وقتها فکر می کنم هر چی تو زندگی دارم از اونه تو فکر اینم با دیدنش برم تو بغلش یا بغل وا کنم اونو تو آغوشم بگیرم
ای غم با آمدنت دوباره من , من خواهم شد
