فرصتی برای دلتنگی

مجنون بی لیلی (دل مرحومم منتظر فاتحه ای است از دل پاکتان دعا کنید روان شاد شود دلم)



نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩

سلام

امروز داره برف میاد چقدر دل آسمون پره خوش به حالش چه راحت داره خودشو خالی می کنه خیلی بهم ریختم دیگه تو هیچ کاری تمرکز ندارم حوصله هم ندارم از صبح حدود ساعت ۵ که پا می شم تا آخر شب که می خوابم همش تو فکر و خیالم خیلی از کاریی که می کنم دست خودم نیست

هر ابر که بنگرم غباری شده گیر

گر گل گیرم به دست خاری شده گیر

هر روز مرا خانه حصاری شده گیر

عمری شده دان و روزگاری شده گیر

دیگه عادت کردم به غم چند سال که با هم گره خوردیم اگه یه روز نبینمش نگرانش می شم خوبی یارم اینه که تنهام نمی ذاره مثل بچه هاست که وقتی بازی می کنن دور و بر مامان باباها هستن و زیاد دور نمی شن

از دست کسی هم گلایه ندارم فقط از خودم شاکی هستم چه راحت دل می سپرم  و بدست آوردن دوباره دل چه سخته