فرصتی برای دلتنگی

مجنون بی لیلی (دل مرحومم منتظر فاتحه ای است از دل پاکتان دعا کنید روان شاد شود دلم)



نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

سلام

آدم ها خیلی با هم متفاوتن ولی تو موقعی که دردی بهشون میرسه مشترکن از این نظر که واسه تسکین به یه چیزی پناه می برن

بعضی ها به نماز و دعا بعضی ها به مواد مخدر و .... ومن به شعر وقتی دزم می ره بالا مصرف شعرم زیاد می شه حالا از همون موقع هاست الان ورد زبونم این شعر حافظ شده

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم




کلمات کلیدی :خون جگر و کلمات کلیدی :شهره