فرصتي براي دلتنگی

مجنون تر از مجنون (مخصوص بالای 30 + سال ) در صورت عدم رعایت موضوع عواقب به عهده خودتونه



نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩

سلام

گفتم احتمالا تا بعد از عید نمی تونم به روز شم (البته وب نوشت رو می گم) پیشاپیش سال نو رو تبریک می گم ایشالا که سال پر بار و خوب و خوشی برا شما خانواده شما و همه ی  مردم ایران و دنیا باشه

دعا کنین برا همه مردم دنیا ایشالا که با ظهور آقا  همه چیز به خیر وخوشی تموم شه آمین








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩

سلام

امروز گفتم بحث رو عوض کنم برم تو فاز اجتماعی گفتم ببینم جنبش دفاع از حقوق مرد وجود داره بریم عضو شیمنیشخند چند تا کلمه کلیدی رو زدم واسه جستجو (علتش اینه که از قرار معلوم بقول قدیمیا قرار هر ماهی سر ما  نو بشه تاوان چندین هزاره عدم توجه به حقوق زن رو نسل ما باید یه جا پس بدهچشمک)پس از یه ساعت کلنجار رفتن به این مطلب رسیدم جنبش مردان برای دفاع از حقوق زنان دیدم به یه تشکل هم پیدا شده نفوذیه بدشانسی ما اینه که زنا تصور می کنن ما کلی حال می کنیم  بعد که با خودم فکر کردم گفتم چه اشکالی داره بذار زنا به همه حقوق مردا برسن ما که خیر ندیدیم شاید پسرامون و نسل بعدی خیر ببینن تصورشو بکنین وای خانوم بره سر کار بعد که بلند شدی از خواب  بری سبزی بخری با مردای همسایه جمع شین سبزی پاک کنین تازه کلی سفره هم میتونین برین و بدین سفره حضرت عباس, سفره ...   بعد هم که خانومتون ساعت 9 شب برمیگرده بهش بگین بی زحمت چند تا تخم مرغ با نون هم بگیر بیار یا بگین امروز مهمون تو بریم رستوران فرداش هم کلی پز بدین به مردای همسایه وای نمی دونی چه زنی دارم من

البته بعضی وقتا هم کلاس میذارین می گین زن هم زن هم زنهای قدیم اصلا دست به سیاه و سفید نمیزنن زنهای این دور و زمونه ولی از شوخی گذشته یه search بکنین تو اینترنت ببینین چیزی پیدا می کنین اگه دیدین بگین ما هم عضو شیم








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

سلام

جای شما خالی دلم پر بود جمعه ماشین رو برداشتم رفتم طرفهای کویر سمنان ٢-٣ ساعت با خودم خلوت کردم ارزشش رو داشت که ٣-۴ ساعت پشت فرمون بشینم کلی سبک شدم ممنون از اظهار لطفت تموم عزیزان

محتاج دعای همه هستم

این عکس هم با گوشیم از کویر گرفتم









نویسنده : علی سورج ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩

 

سلام

شعر جالبی از رضا عزیزی دیدم گفتم بنویسم اینجا

وقتی از فکر غزل‌هایم سرت آتش گرفت
باورم کردی ولیکن باورت آتش گرفت

درد من را با قفس گفتی، صدایت دود شد
مرغ عشقت سوخت، بال کفترت آتش گرفت

خیس باران آمدی سرما سیاهت کرده بود
آنقدر بوسیدمت تا پیکرت آتش گرفت

گفته بودی من لبالب آتشم پروانه جان!
پس چرا پروا نکردی تا پرت آتش گرفت

گفته بودی شعرهایت سرد و بی روحند مرد!
شعرهایم را نوشتی دفترت آتش گرفت

دستهایم را گرفتی رفتنت نزدیک بود
دستهایت داغ شد انگشترت آتش گرفت

من لبالب آتشم اما نمی‌دانی چقدر
سینه‌ام با نامه‌های آخرت آتش گرفت

محتاج دعایم شدید تو رو خدا دعام کنید حاجتم برآورده شه




کلمات کلیدی :بوس و کلمات کلیدی :آتش




نویسنده : علی سورج ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩

مشاهده یادداشت خصوصی








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩

سلام

یادش بخیر بچه که بودم وقتی تو جوب آب میومد و سر راهش چوب و خس و خاشاک (البته الان موضوع فرق کرده شده آت آشغال و کیسه پلاستیک) می گرفت با یه چوبی چیزی راه آب رو باز می کردم و کلی حال می کردم حالا شده مثال بغض ما کاش یکی پیدا می شد راه بغضمو وا می کرد تا یه کم سبک شم

اینی که سخت منو تو بغلش نیگه داشته و به سینه اش فشار می ده یه کم راه واسه خالی شدنم نذاشته ؛ دوستت دارم که اینجور تنگ بغلم کردی کسی به پای غم نمیرسه تو دوستی با من




کلمات کلیدی :بغلم کردی




نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

سلام

بعضی وقتها بد گیر می دم حوصله دور و بریام سر میره چند روز گیر دادم به این شعر و آهنگ که واسه فایز دشتیه

منم سرگشته حیرانت ای دوست

کنم یکباره جان قربانت ای دوست

تنی نا ساز  شوق وصل کویت

دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده

میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را ز غم ویرانه کرده

من آن آواره بشکسته حالم

ز هجرانت بُتا رو به زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها

پریشان گشته شد یکباره حالم

زِ هَر سر بر سر سجاده کردم

دعایی بهر آن دلداده کردم

ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست

لبانت یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟

ز هجر یار تا کی داغداری؟

بگو تا کی ز شوق روی لیلی

تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم، پریشان روزگارم

من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت

درون سینه آسایش ندارم

ز هجرت روز و شب فریاد دارم

ز بیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود

هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟

دمادم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم

عزیزم دارد این دل هم خدایی

اگه خواستین دانلود کنین میتونین از اینجا و اینجا دانلود کنین




کلمات کلیدی :فرهاد و کلمات کلیدی :ساغر




نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩

سلام

شرمنده می دونم نامردی کردم تو دوستم داشتی و من هم ولی نمی دونم چی شد و چرا اینکارو کردم تویی  که سالها باهام بودی و منو از یادت نبردی گاه و بیگاه سر می زدی بهم و من متوجه می شدم سر زدنت رو نمی دونم چی شد که هوس کردم تو رو از سرم وا کنم تویی که اینقدر دوسم داشتی شرمندم نمی تونم تو روت نیگاه کنم من ساده باور کرده بودم حرف بعضی ها رو ولی قول می دم دیگه نامردی نکنم در حق کسی که مدام تو دلمه و یادش باهامه . دوست دارم ای غم که منو یادت نمیره

بازم میگم من عاشق غمم و دیگه برا دل خودم ,غم یادم نمیره

دوست دارم که گاه و بیگاه بهم سر می زنی و دنبال بهانه نیستی تا فراموشم کنی

ببین قطره قطره آه از لبم می چکه

دوستت دارم

 








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩

سلام
این هم یه کار دیگه از فاضل نظری
 
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق
 قایقی در طلب موج به دریا پیوست
باید از مرگ نترسید ،اگر باید عشق
 عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد ،شاید عشق
 شمع افروخت و پروانه در آتش گل کرد

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
پیله ی عشق من ابریشم تنهایی شد
شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق



کلمات کلیدی :بوسه و کلمات کلیدی :پیله ی عشق




نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩

خیلی با شعر های فاضل نظری حال می کنم  اکثر شعراش جالبه خدا حفظش کنه واسه خانواده اش

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست   

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا               

 دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را         

 قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد             

  آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست      

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری            

 گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست

فاضل نظری








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩

سلام

امروز داره برف میاد چقدر دل آسمون پره خوش به حالش چه راحت داره خودشو خالی می کنه خیلی بهم ریختم دیگه تو هیچ کاری تمرکز ندارم حوصله هم ندارم از صبح حدود ساعت ۵ که پا می شم تا آخر شب که می خوابم همش تو فکر و خیالم خیلی از کاریی که می کنم دست خودم نیست

هر ابر که بنگرم غباری شده گیر

گر گل گیرم به دست خاری شده گیر

هر روز مرا خانه حصاری شده گیر

عمری شده دان و روزگاری شده گیر

دیگه عادت کردم به غم چند سال که با هم گره خوردیم اگه یه روز نبینمش نگرانش می شم خوبی یارم اینه که تنهام نمی ذاره مثل بچه هاست که وقتی بازی می کنن دور و بر مامان باباها هستن و زیاد دور نمی شن

از دست کسی هم گلایه ندارم فقط از خودم شاکی هستم چه راحت دل می سپرم  و بدست آوردن دوباره دل چه سخته








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩

سلام

می گن زهی خیال باطل گفتیم که میایم رشت هوا عوض می کنیم نشد حالا هم که تو فرودگاه رشت باید سوار هواپیما شم پیام یه عزیز بد عنق رو شنیدم

 








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩

بعضی از دوستان می پرسن چرا نظرهای خصوصی رو تایید نمی کنم حقیقتش چون فکر می کنم نظر خصوصی چون مخاطبش منم لذا تایید نشه بهتره هرچند بعضی وقتها نظر عمومی بعضی ها رو هم بر میدارم خصوصیش می کنم








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩

سلام

نمی دونم چرا هر کس رو می بینم عاشق پیشه است با هر کی هم صحبت می کنم می گه تو نمی فهمی حرف یکی شون که اینه:

دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد

آشیان هر جا گزیدم لانه صیاد شد

آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش

وقت مردن بر سر دار آمد و جلاد شد

خب بعد از ظهر باید برم رشت توپولف ها هم که رفتن بریم با فوکر 100 بریم

بعضی ها نمیدونم چرا دست به نفرین شون خوبه حتی دعا رو هم تو فرمول نفرین میآرن کاش بتونیم خودمونو جوری بار بیاریم که حتی برا دشمنانمون  دعا کنیم




کلمات کلیدی :خصم و کلمات کلیدی :صیاد




نویسنده : علی سورج ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩

سلام

باز برگشتم سر خوان اول مثل چند ماه قبل دلم گرفتهنگران هوس گریه کردم شاید شنبه که باید برم رشت واسه خالی کردنم خوب باشه وقتی تنها میرم سر  کار و مجبورم آخر شب تنها باشم خیلی دوست دارم خودمو سبک کنم ولی نمی دونم چرا وقتی تو جمع هستم بیشتر دوست دارم گریه کنمگریه

باور نمی کردم دلم اینقدر براش تنگ بشه ولی انگار راست می گفت که دیگه متنفر شده ازم اینو نه با زبون که با رفتارش حالیم کردناراحت

ولی بازم دعا می کنم براش که خدا نگهدارش باشه و عاقبت به خیر شه

دوباره باید بیفتم دنبال جمع کردن تیکه های دلم








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩

الهی سوختم بی‌غم الهی

کرامت کن نم اشکی و آهی

چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان

شود دامان ازو رشک گلستان

چه آه آهی که چون از دل زند سر

بسوزاند دل یاقوت احمر،

دل بی‌عشق بر جان بس گران است

سر بی‌شور مشتی استخوان است

تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق

تو را حور و مرا گور و کفن عشق

ز عشق از هر چه برتر میتوان شد

خدا گر نه، پیمبر میتوان شد

اگر یزدان پاک از لات عشق است

جهان را قاضی الحاجات عشق است

نداند عقل راه خانهٔ عشق

که عقل کل بود دیوانهٔ عشق

خراب عشق آباد ی ندارد

بد و نیک و غم و شادی ندارد

نداند دوست از دشمن گل از خار

برش یکسان بود تسبیح و زنار

ز لذتهای عٰالم گر کنم یاد

بجز خون جگر چشمم مبیناد

مبادا مرهم داغم جز آتش

رضی خواهی بعٰالم گر دلی خوش

رضی‌الدین آرتیمانی




کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :خراب عشق و کلمات کلیدی :خون جگر




نویسنده : علی سورج ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

سلام

بعد از مدتها حالم یه کم بهتر شد چه خوبه آدم یه گوش مفت پیدا کنه بتونه خودشو خالی کنه به نظرم محبت آقا رسول الله(ص) و بنده نوازی امام جعفر صادق(ع) بود

یه مدتی حس عجیبی دارم که باید خودمو آماده کنم واسه یه خبر که تموم زندگیمو عوض می کنه خدایا به خیر بگذرون