فرصتی برای دلتنگی

مجنون بی لیلی (دل مرحومم منتظر فاتحه ای است از دل پاکتان دعا کنید روان شاد شود دلم)



نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤

 سلام

 "قالوا بلی" که گفتم درد و بلا شروع شد

 یک تکه قلب دادند آن هم مبتلا شد

 لیلای مهربانم چه می شود کمی مستی به جانم  بریزی، با چشمان زیبایت  "تضمین" شعر زندگی ام باشی و تفسیر آیه "کن فیکون" سرنوشتم.

 نمی دانم کسی حضور رقیبی عشقی را در زندگی اش تجربه کرده یا نه، زندگی ای که مرده گی است و رقیبی که باعث می شود لیلای زندگی ات فرسنگها ازتو دور شود ، حتی دیگر غم هم سراغت را نگیرد و وقتی چنین شد زنده ای می شوی با زندگی نباتی  و تنها دلخوشی ات اینکه لیلایت فراموشت نکرده است.

 خیلی وقته مطالبم همه نیمه کاره تو پیش نویس وب نوشتم  مونده حال منو کسی می فهمه که امیدش ناامید شده باشه و حتی مرگ هم تسلی دهنده اش نمی تونه باشه.

 نمی دونم باز هم ازتون بخوام دعام کنین یا نه ولی به رسم عادت از شما طلب حمد و سوره ای می کنم برای دل مرحومم

دانلود ترانه ای کاروان با صدای بامداد فلاحتی

 








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳

سلام

می گن تو فضا جایی که جاذبه نیست حالت بی وزنی به ادم دست می ده اگه خوب نگاه کنیم نیازی نیست به کرات دیگه بریم اینجا هم اگه جاذبه نباشه وزنی نداری 

حال و روز من این روزها همینه بی  وزن و بی مقدار

حس هیچ کاری رو ندارم حتی دستم به قلم هم نمی ره

حتی  حوصله تخت بیمارستان رو هم ندارم که بخوام بستری بشم برا پیوند استخوان

حتی حوصله خودم هم ندارم

تو این بی حوصله گی فقط  دل نداشته ام غم می خواد که اونهم سراغی ازم نمی گیره

شاید اگه عمری باشه سال  94 سال بهتری باشه و سال برگرشتن غم به سراغم

دعا کنین کمی صبر و حوصله و کمی غم بیاد سراغم








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳

سلام

خبر برام سخت بود دوست عزیزم نویسنده وبلاگ آسمان سوگوار شد و دختر عزیزش رو از دست داد الان 2 روزه حالم گرفته است گاهی فکر می کنم چرا خدا یه نعمت رو می ده ولی بعد یه مدت که بهش دلبستی ازت می گیره

خدایی سخته اینو کسایی  متوجه می شن که بچه دارن مخصوصا دختر که عشق باباست

خدایا صبر بده بهش و  همشون رو سلامت بدار


هدیه تون به روح دختر 5 ساله اش یه صلوات








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳

سلام

بقول آقوی همساده داغونم داغون

*****************

سخت است اینکه دلی نداشته باشی و بخواهند محکت بزنند , اصلا من ادعایی ندارم من محبت و دوستی را هم به زور متوجه می شوم چه رسد به عشق. خود می دانم که تاوان عاشقی سنگین است.

حال و روزم مثل پدر چشم به راهی است که فرزندش به دنیا نیامده مرده است و اکنون حالتش حال خوف و رجاست.

می گویند فرزندان به دنیا نیامده بر در بهشت منتظر پدر و مادر خود می مانند تا با هم وارد بهشت شوند نمی دانم آرزوها هم چنین اند یا نه , یعنی می شود آرزوهامان هم منتظرمان باشند آن دنیا؟

دلبستگی سخت است حال چه زمینی باشد چه آسمانی و چه حلال باشد چه حرام

سخت محتاج دعای خیرتان هستم  که انسان فقیر محتاج کمک دیگران است.








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳

سلام

چه سخت است جدال با کلمات و کلنجار رفتن بر ذهن پریشانم و یا با یادت که جولان می دهد در سرتاسر وجودم , هنوز عطر وجود تنت را استشمام نکرده باید با یاد و خیالت عمرم را به سر کنم.

تفال زدم و رهنمون آمد "قل سیروا فی الارض" و زمین را سیر کردم و دیدم مجنون های به لیلی نرسیده را و نیز فرهادهای در کوه مرده را و عاشقانی که به کام دل نرسیده ,در دنیا جان سپردند و عاقبتشان شد حسرت  وشاید فلسفه سیر در زمین همین باشد که ببینم برای رسیدن به عشق باید مرد .

و سالیانی واژه ها را عاریت گرفتم برای ابراز محبتم به تو و چه شبها که از خوابم گذشتم  تا کمی آرامش بگیرم ولی متاعی که نیافتم آرامش بود و حاصلش دل بی قرار.

شاهد حرفهایم؟ واژهای و کلمه های رد و بدل شده  تک تکشان را به صف کرده ام برای قسامه

ولی چه سود از این حرفها و پریشان گویی ها حالا سالهاست که دلم زیرخروارها خاطره مدفون شده و سنگ نشانی هم از دل مهجورم به جای نمانده

کاش رهگذارن وادی مجازی هنگام عبورشان از قبرستان دلتنگی ها فاتحه ای نثار دلهای اسیر خاک کنند و در زیارت السلام علی اهل لا اله الا الله دل مرحوم مرا هم فراموش نسازند








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳

سلام

چند مدتی هست که ذهنم مشغول است شاید بشود کاری کرد. آخر NGO  یا به قول فرهنگستان لغت انجمن مردم نهادی, سازمانی چیزی باید بشود تشکیل داد تا حق تضییع شده کلمات را از بشریت گرفت .

به نظرم واژه ها و کلمات نیاز به حمایت دارند

مثلا رنجی که واژه کلمه انسان می کشد چقدر زیاد است یعنی هرکسی می تواند در قالب این معنا بگنجد؟ برخی لیاقت اینکه واژه حیوان نمایانگر آنها باشد را هم ندارند.

 سرتاسر مملکت کلمات پر است از این قسم واژه های مظلوم

عشق

درد

غم  و .................

کلمات محکومند به اینکه همه احساسات  را در خود جای دهند و چه بسیار انسانها که پشت همین کلمات قایم می شوند

چه بسیار کلماتی که انسانها با قساوت قلب تمام در گورستان کلمات دفنشان کردند . وهستند  کلماتی که خود ترجیح دادند تااز دریای لغات حذف شوند و ملعبه انسان قرار نگیرند تا واسطه ای نشوند برای دغلبازی و اغفال دلهای مهربان و ساده

حالا نمی دانم می شود تشکلی داشت یا نه شاید قرنهای آینده نیز کلمات مجبور باشند جور نامهربانی آدمیان را به دوش بکشند بی هیچ حمایتی








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳

سلام

کاش می شد زمان را نگهداشت مثل ساعتهایی که مادرم در کودکی با خودکاری بر روی دستم می کشید , همیشه بر روی ساعت9 متوقف بود همان ساعتهایی که دقیق بود مثل ضربانهای منظم قلب مادرم که همیشه برایم می تپد ولی چه فایده ناف انسان را با حسرت و تاسف بریده اند.

دانشجو که بودم -سال 75- استاد ادبیات (نامشان رافراموش کرده ام)هرهفته شعری را از حضرت علی(ع) می خواند و بواسطه تکرار زیاد همه دانشجو ها حفظ شده بودند

ما فاتَ مَضی وَ ما سیأتیکَ فَاَیْنَ؟           قُمْ فَاغْتَنِم الفُرصَةَ بَینَ العَدَمَین

آنچه گذشت، از دست رفت و آنچه می‌آید کجاست؟ برخیز و فرصت میان دونیستی را دریاب

ولی فقط حفظ شده بودیم و نتوانستیم سرلوحه کاریمان قرار دهیم

گاهی احساس می کنم دنیای مجازی غار تنهایی ام شده هفته ای یکبار باید به وبلاگم سربزنم خیلی از مطالب را می نویسم ولی در پیشنویس ذخیره می کنم  شاید روبراه شوم ولی دریغ و افسوس که وقتی دل نباشد همه اینها مسکن آلامی بیش نیست.

=========

چند مدتی قسمت شد رفتم ایلام البته دوباره باید برم اگه بشه باید سعی کنم بذارم بعد ماه مبارک شهر کوچک و زیبایی است گذرتون افتاد دره رازیانه رو هم برین ببینین

در ضمن تو دعاهای قشنگتون دل منو هم از یاد نبرین برای شادی روحش دعا کنین








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳

سلام

دوباره سال نو شد و من کهنه تر, برخلاف سرکه و شراب که با گذشت زمان خالص تر و ناب تر می شوند , روحم افسرده تر می شود.

رسیدن عید اصلا خوشحالم نمی کند که هیچ, بر نگرانی هایم اضافه هم می شود . مگر رسیدن سال جدید خوشحالی هم دارد؟ اینکه به مرگ نزدیک تر می شوی ولی هنوز چیز در خوری پیدا نکردی و حتی آن غمی هم که مونست بود رفت وعاشقی را نچشیدی به کنار, حتی شیمیم اش هم به تو نرسید.
اعتقاد راسخ دارم اگرمجنونها در زمان مناسب خود متوجه بودند و بجای بحث و درس به لیلی فکر می کردند و رسیدن به او , دنیا پر می شد از لیلی ها و مجنون ها. ولی افسوس که همه سرگرم شدیم و به لیلی خود نرسیدیم. خوشا بحال مجنون که در مکتب حواسش بود و به لیلی دل بست هرچند نصیب سلام شد آن لیلی , و مجنون به لیلی دست نیافت ولی آخر الامر در کنار قبر لیلی جان سپرد و در قبر لیلی نهادنش , ولی بدا به حال من و امثال من که عشق را نچشیده و ندیده باید راهی سرای دیگر شویم , منی که در مدرسه و مکتب دنبال لیلی ام نگشتم و آخرالامر دست بدامان دعای دگران شدم.

اللهم ارزقنا عشق

خدا کند عاشق شویم در سال جدید تا ناکام از عشق نمیریم

این شعر زیبا که نمی دونم شاعرش کیه وصف حال منه :

شکستم توبه ام ساقی، تو هم بکشن سر خم را

بزن سنگی بجام می که بشکن بشکن است امشب

شکستم توبه را از بس شکن در زلف او دیدم

دل زاهد شکست از من که بشکن بشکن است امشب

قدح بشکست و دل بشکست و جام باده هم بشکست

خدایا در سرای ما چه بشکن بشکن است امشب

رفیقان خمره بشکستند و ماهم توبه بشکستیم

تو هم اهل دلی بشکن که بشکن بشکن است امشب

صفا دارد شکست ساغر و پیمانه و توبه

بیا در مجمع رندان که بشکن بشکن است امشب








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢

سلام

گفتم قبل تحویل سال جدید یه سر بزنم اینجا پیشاپیش آرزوی موفقیت کنم برا همه دوستان و آشنایان و  بقیه کسانی که سرزده میان اینجا

ممنون از همه دوستانی که در غیبت بنده سرزدن اینجا و بقیه بزرگوارانی که تو یاهو و بقیه مسنجرها بنده نوازی کردن و کامنت گذاشتن و پیغام

بیست و چند روزی که دست تقدیر منو فرستاد ترکیه تا چند روزه عمرم رو اونجا سر کنم مطالب تازه ای به اندوخته های قبلی ام اضافه شد فقط امیدوارم به لطف خدا بدرد خودم و وطن عزیزم بخوره

محتاج دعای همه هستم

دعا کنین سال 93 برای همه بهترین سال باشه

سال فرج و گشایش

اگه عمری بود سال 93 برمی گردم

یا علی(ع)








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢

سلام

دست تقدیر دوباره منو راهی بلاد دیگر کرد

یه مدت نیستم

از همه دوستان عزیزم چه اونها که تو محیط حقیقی و چه محیط مجازی به بنده لطف داشتن طلب حلالیت می کنم

امیدوارم من رو از دعاهای خیرتون فراموش نکنین که انسان چه در حضر باشه و چه در سفر(سفر از هر نوعی) محتاج دعای بقیه است

ممنون از همه

یا علی(ع)

التماس دعای خیر







 

نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢

سلام

هوس یه جای دنج کردم خودم باشم و خودم حتی خاطراتم هم نباشن

قبلا ها یه جایی بود می رفتم تو طول سال به تعداد انگشتهای دست هم آدمی نمی اومد اونجا  عکسش رو گذاشتم تو ادامه مطلب به درخواست یه بنده خدایی که محبتی بود بینمون ولی خیلی وقته دیگه ازش خبری ندارم

اینهم شعری از افشین یدالهی که شرح حال امسال منو گفته

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

سلام

فرقی ندارد که بر چه وزنی باشی غزل باشی یا قصیده یا حتی ترکیب بند و ترجیع بند اصلا شعر نو باشی یا سپید همین که در دیوان شعر زندگی ام حاضر باشی کافیست, بی ردیف و بی قافیه اصلا بدون وزن. 

فقط محتاج یادی از توام اکنون , یادت که سرتاسر خاطراتم را عطرآگین حضورت کند . تو که رفتی همه داشته هایم رفت نه غم نزدم ماند و نه تشویش و اضطراب, دلتنگی هایم نیز پرکشید هیچ کدامشان نماندند. و اکنون فقط شبحی مانده از من ,عادت کرده ام به نقابی که برسم زندگی مدرن بر چهره زده ام. روزگاری است تسبیح بدست ذکر روزانه ام کلمات روشنفکریست و مهرم را از خاک رئالیسم ساخته ام و رو به قبله گم کرده ام که باری به هرجهت شده نماز بیگانگی می گذارم کعبه ایدهالیسم های دلم بدست منجنیق ولنگاری عقلم ویران شده و تنها یادها و خاطراتم است که نافله دلخوشی گذشته اند.

کاش مرحوم دلم در کنارم بود.

کاش می شد دوباره رو اندازم غم شود و سر بر بستر دلتنگی گذارم .

حالا واژه ها هم دیگر کلافه شده اند از دست من

حال این روز های من دیدنی است  بعد از حکومت بلامنازع عقل بر مملکت وجودم. وقتی که دل رفت دیگر عقل نمی فهمد زبان دل دیگران را که اصلا دیپلماسی عقل منفعت طلبی است بازار آزاد را بیشتر می فهمد.کاش کمی سوسیالیست شود این عقلم. به اسم دمکراسی دیکتاتوری را به ارمغان آورده است که دل را به بند کشد.

بقول حمید رجایی:

چند روزی هست که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

دستی برآرید و دعا کنید برای دلی که می خواست دیکتاتوری عقل را محدود کند ولی ناکام شد.








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢

سلام

نمی دونم تاثیر بالا رفتن سن هست یا سفر اینکه رقیق القلب می شم دیگه مثل اوایل دهه 80 نمی تونم سفرهای طولانی برم اینکه 2 هفته 2 هفته مدام اینور اونور از لرستان تا سیستان بلوچستان  از بندرعباس تا گرگان و از بجنورد تا ایلام و ..... برم  یا همین مسافرتهای گاه به گاه به بلاد دیگه از خاورمیانه تا فرنگستان .احساس می کنم سفر هم روح پریشون من رو آروم نمی کنه ولی از حق نگذریم یه خوبی داره اشکم دم مشکم شده هرچند زیاد جلوش رو می گیرم ولی گاهی با بعضی یادآوری ها یا خوندن مطلب و شنیدن خبری دنیای مقابل چشمام مواج می شه یکی از حس هایی که تو دوران زندگی ام دوستش دارم

جاتون خالی یه مدت رفتیم  لبنان , کشور عجیبی بود و برام متفاوت از کشورهای عربی دیگه البته فقط می تونم








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢

سلام

بچه که بودم مادرم سالی یکبار هم که شده خانه را اساسی تمیز می کرد صدا می زد که بیا می خواهم اینها را بریزم دور ببین کدامش بدردت می خورد بردار, بعدا نگو یی کتاب , دفتر و یا وسایل بدرد بخورم را انداختی دور. تاکیدش هم این بود که چیزاهایی که بدردت نمی خورد را نگه ندار بنده خدا 2-3 ساعت بعد که برمی گشت می دید من همان طور بالای وسایلم هستم , حالا کتابی پیدا کرده بودم یا وسیله ای, غرق در خاطرات یا مطالعه . به ندردت چیزی را گذاشته ام کنار که بریزد دور با این که می دانست سراغشان نمی روم دوباره , دور نمی ریخت چیزهایی که نگه داشته بودم  را.

حالا حکایت ما هم  بی شباهت به آن سالها نیست, می نشینی بالای صندوقچه خاطرات گذشته ات روی بعضی را خاک گرفته جرات تمیز کردنش را هم نداری مبادا تازه شود یا خاطرات مگویی که مدام باید قایمش کنی. به نظرت کمی نظافت اساسی می خواهد این صندوقچه و مثل زمان کودکی ات باز هم نمی توانی از هیچکدامشان دل بکنی, تلخ و شیرینش فرق ندارد همه گذشته تواند  و حال باید غصه همه آنها را بخوری .

غربت هم داستانی دارد مخصوصا که 17 روزی هیچ یک  از بستگانت را ندیده باشی. دوست داری حتی اگر شده برای یک لحظه آشنایی را ببینی , حتی "غم " مونس سالهای دور که مدتهاست ترک کرده تو را. مدت سفر که طولانی می شود و دسترسی ات محدود  غم هم برایت طاقچه بالا می گذارد .

بعضی خاطرات هم هستند که سخت است یادآوریشان مخصوصا که بخواهی فراموششان کنی ولی برعکس مثل فرشته مدام جلوی چشمت هستند.

-------------------

کمی خاک وطن می خواهد دلم , سخت هوس پابوس غریب الغربا کرده ام مخصوصا که پدر و مادرم مهمان سلطان عشق اند  امشب  که با همراه پدرم تماس گرفتم تازه از حرم به محل استقرارشان برمی گشتند

دعا کنید دلم نداشته ام غربتی نشود








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢

سلام

کمتر از 7 ساعت دیگه باید خاک عزیز کشورم رو برا چند مدت ترک کنم واقعا برام سخته دور شدن از خاکی که بهش تعلق دارم ولی خوبیش اینه که امید دارم به زیارت دوباره میهن عزیزم و بیشتر از همه مشتاق زیارت سلطان مملکت وجودم و قلوب مرمان کشور علی بن موسی الرضا (ع) و صد البته دیدار دوباره دوستان و آشنایان

چند خطی رو به رسم عادت و درخواست طلب حلالیت از همه دوستان و بزرگوارن نوشتم

من رو از دعای خیرتون فراموش نکنین

برای دلم هم دعا کنین اگه عمری بود فرجی بشه براش

یا حق








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢

سلام

حکایت ققنوس عجیب حکایتی است که شرق تا غرب برایش داستانها گفته اند گویند ققنوس 1000 سال عمر می کند  و بعد 1000 سال هیزم جمع کرده شروع به آواز خواندن می کند چنان لحن و آوازش زیباست( گویند موسیقی الهام گرفته از آواز زیبای اوست) که از خود بی خود شده و در حالی که بالای هیزم بال می گشاید با منقارش آتشی درست کرده و هیزمها را آتش می زند و با آتش گرفتن هیزمها خود نیز آتش گرفته و خاکستر می شود با خاکستر شدنش تخمی ایجاد می شود که ققنوس دیگر از آن متولد می شود.

حالا سالهاست در خیال خودم  دلم ققنوسی است که متولد می شود با عشق تازه .البته شباهتی نیست بین این دل و ققنوس جز آتش گرفتن و دوباره متولد شدن. ققنوس تنها موجود عالم است که تغییر نمی کند , لحن خوش دارد و جفتی ندارد . ولی دل ...

کاش دلم کمی اهمیت می داد به من , می فهمید مرا کاش بشود دوباره متولد شود

برای ققنوس شدن تل هیزم لازم است که دوباره بتوان متولد شد . غم , این بهترین مونس سالهای دور شرایطش را دارد فقط باید کمی دنبالش گشت تا پیدایش کرد فقط می ماند لحن خوش تا از خود بی خود شود که آنهم محتاج مرحمت شماست تا دعا کنید با لحن زیبایتان تا دوباره متولد شود.

محتاج دعای خوش لحن ققنوسی تان هستم تا خیالم به واقعیت برسد و شاید دلم دوباره متولد گردد.








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢

سلام
زبان حال افرادی  مثل من:
 
من فکر می کنم مزه ی نان عوض شده ست
آواز کوچه ، لحن خیابان عوض شده ست
 تنها نه لهجه ی دل من فرق کرده است
حتی صدای گریه ی بارا ن عوض شده ست
عارف ترین کسی ست که  پشتش به قبله است
این روزها که معنی عرفان عوض شده ست
خانها و خواجگان همه جا صف کشیده اند
مصداق خان و معنی خاقان عوض شده ست
 سبز و سپید و سرخ چرا قهر کرده اند؟
آیا سه رنگ پرچم ایران عوض شده ست ؟
 قرآن شکیل تر شده ، انسان حقیرتر
آیا کمی معانی قرآن عوض شده ست؟
 "شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"
شیرخدا و رستم دستان عوض شده ست
  این روزها چقدر قم از دست رفته است
این روزها چقدر خراسان عوض شده ست
 ما بندگان نفس به سلطانی آمدیم
سلطان من کجایی؟ سلطان عوض شده ست
 انسان روزگار مرا ای خدا ببین
انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست
 ایمان بیاوریم که ایمان نمرده است
ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست
 
شاعر: علیرضا قزوه







نویسنده : علی سورج ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢

سلام

روال من تو این چند سال که وبلاگ داشتم این بوده که از خودم و  نگرانی خودم از خودم بنویسم از دلتنگی هام و به ندرت به مسایل دیگه بپردازم هرچند فوق العاده آدم سیاسی هستم و اگه وقت بشه فعال در مسایل اجتماعی ولی امروز بامداد ساعت 00:45 یه کامنتی گذاشته شده که فکر کردم بی خیالش بشم توهین به شعور خودم و اجتماع شده و توهین به مذهبم

---------------

ای پیام رو یکی به من نظر داد منم بهش عمل کردم.. تو رو به امام زمان قسم می دم این پیام رو بخون.دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند.شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم اب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اتقاد نداشت کارشو از دست داد.مرد دیگری اعتقاد داشت 20 میلیون به دست اورد. به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرشو را از دست داد.اگه به حضرت زینب اعتقاد داری این پیامو واسه 20 نفر بفرست............ 20 روز دیگه منتظر معجزه باش.ممنون. تشکر اگه عمل کردی

نویسنده: sara

 

 

---------------

متاسفانه چند سالی هست که برای اینکه مردم رو از مذهب  دور کنن دست به یه سری کارها می ذنن البته بدون شک ریشه این کارها می رسه به انگلیس و بقیه توله هاش این رو با اطمینان می گم چون مطالعه چند سال تاریخ به من می گه از زمان امیر کبیر عزیز که فتنه بابیه رو خاموش کرد تا به الان ‘ البته اینکه نشر پیدا می کنه بدون شک اعتقاد قشری هست که مذهب رو قبول کردن بدون اینکه فکری در موردش بکنن که شیعه حقه جعفری بدون شک یکی از بالهای پروازش تعقل هست

برام جالبه که این کامنت از شرق کشور گذاشته شده و ترویج می شه , محل تجمع مولوی هایی که به عربستان می رن و میان و به مفتی های اونجا نون قرض می دن و می گیرن  برای از بین بردن شیعه هم از هیچ چیز کم نمی ذارن

برا روشن شدن مطلب آدرس آی پی رو گذاشتم تا مشخص بشه این مطلب

inetnum: 2.181.143.255
netname:        tcsb-DSL
descr:          telecommunication of sistan& balouchestan(for ADSL)
country:        IR
admin-c:        fa4399-RIPE
tech-c:         fa4399-RIPE
status:         ASSIGNED PA
mnt-by:         AS12880-MNT
source:         RIPE # Filtered

person:         forootan alii
address:        taleghani st,zahedan, Iran
phone:          +98 541 ********
fax-no:         + 98 541 *******
nic-hdl:        fa4399-RIPE
mnt-by:         AS12880-MNT
source:         RIPE # Filtered

اولا که تو شیعه خواب حجت نیست چه برسه به خواب یه دختری که هیچ مشخصاتی نداره لااقل یه اسم و فامیل الکی می ذاشتی  برا طرف که لاعلاج بوده

دوما اگه ما بخواهیم به چیزی عمل کنیم به دستورات قرآن و ائمه بزرگوارمون عمل می کنیم ‘ خوابی که یه دختر بی نام و نشون دیده دنیا و آخرتمون رو نمی سازه

از طرفی وقتی تو نت کامنت گذاشتی چجوری متوجه شدی کارمند شغلش رو از دست داده یا طرف پسرش رو؟؟شما که نشونی نذاشتی بجز  یه اسم نکنه رمالی یا طالع بین یا با دیار غیب سر و کار داری که برات خبر آوردن چجوری متوجه شدی یکی 20 میلیون کاسب شده و این کاسب شدنش بخاطر انتشار این پیامه؟
نوشته تا 20 روز منتظر معجزه باش اصلا معجزه چیه؟ حتما این هست که بعد 20 روز می بینی اتفاقی نیفتاده  و از دین زده می شی این می شه معجزه این خبر درسته؟؟؟؟؟؟؟؟
برو این دام بر جای دگر نه

از دوستان و بازدید کننده های عزیز وبلاگم هم انتظار دارم حواسشون جمع باشه به تبلیغ این قبیل آدمها که برای سست کردن اعتقادات از هر راهی وارد می شن

خدا عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢

سلام

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

هوای گرم و شروع تابستان مسافرت می طلبد با همه بی حوصلگی و کلافگی ام  دوست دارم سفر را , ولی آب و هوای اقلیم مقصدم جالب نیست , نه تنها ویرانه های بجا مانده از ترک تازی نگاه ها و قولها بازسازی نشده بلکه بر تعداد مناطق بافت های فرسوده اضافه شده که همه نیازمند توجه اند و التفات.

گاهی پیاده کز می کنم سرتاسر خاطراتم را چیز دندان گیری دستم را نمی گیرد در این متروکه بجا مانده از دل و بیشتر به خانه اشباح می ماند این قفسه خالی از آن که دیر زمانی در آن رفت و آمدی بود و جنب و جوشی به زعم خیال خام.

کشور وجودی ملک دلم حالا خالی شده از سکنه , حتی خالی از همان مسافران عبوری .

راست می گویند خانه ای که بدهی دست مستاجران گاهگاهی, زیاد سرپا نمی ماند  مهاجران فراوان مملکتی را از پای در می آورند .

حالا فرق ندارد این رهگذرانش کجایی باشند از چه عالمی باشند واقعی باشند یا مجازی 

اصلا بی خیالش شدم مسافرت در خاطراتم را که در سرتاسر مملکت سرگذشتم  جای خوش آب و هوا نیست همینجا بمانم بهتر است.

دعا کنید شاید این ویرانه روزی رنگ آب و آبادانی ببیند








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢

سلام

مدتهاست که دیگر نگاهم در چشمانم کز کرده و بیرون نمی آید , حرفهایی که پر شده در دهانم چونان مشتی خاک,خفه ام می کند ولی خیال خالی شدن ندارد کلماتی که در قلم مانده است و گاهی به زور قطعه قطعه  بر کاغذی می نشیند و انبوه واژهایی که تلنبار شده در ذهنم.

حالا چشمانم شده جولانگاه نگاه هرز ,دهانم گذرگاه سخن لغو و گوشم شده دروازه حرفهای سبک,دیگر حرفی از عشق درمیان نیست.

نه نگاهی ,نه حرفی  هیچ هیچ

دلم که مرحوم شد دیگر گرد یتمی نشست بر تنم ,فقط گاهی که بر تربتش می رسم یادش می کنم

یادش بخیر:

مسلمانان مرا وقتی دلی بود......

روزهایم همه شده اند شبهایی تار و تکرار ولنگاری .هرکجایی شدنم را مدیون همین عشق نداشته ام هستم  که تنهایی ام را پسندید,نه غمی برایم به ارث گذاشت و نه کمی دلتنگی یادگاری که اگر گناهی برایم بنویسند دین اوست.

سجاده نشین با وقاری بودم

می خواره و رند و هرزه گردم کردی

 حالا دیگر نجوای نسترن های سر به هم برده آزارم می دهد, حرفای درگوشی شان, اینکه شاه بیت غزل هایشان شده حال و روز من:

"اجاق کور شده است و دیگر امیدی به او نیست "

بغضم هم نمی گیرد دیگر,می شوم هم نشین پدران فرزند مرده که همسرانشان سر زا رفته اند, دگر نه همسر دارند و نه طفل.

شاید روزی برسد که عشقی بیاورند برای فرزند خواندگی

دعا کنید لااقل این را از من دریغ ندارند

 








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

سلام

دیر زمانیست که حال تقویم هم خوش نیست پر است از شنبه  تا پنج شنبه های تکراری دست به زیر چانه برده ‘ دل نگران و حیران منتظر جمعه عمر خویشم .

دگر خسته شدم از شنبه های پشت سر هم  و پنج شنبه هایی که به شنبه می رسند بدون حضور جمعه

بر سر آنم  که گر زدست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

دلم می خواهد تقویمم پر شود از جمعه های تکراری به تلافی همه جمعه هایی از عمرم که نداشته ام

جمعه هایی خالی از اضطراب,نگرانی و چشم انتظاری

و جمعه هایی پر از بوی گلاب,بوی خاک و آغوش گرم عشق

دعا کنید زودتر جمعه برسد شاید حال تقویم کمی بهتر شود.

 

 

 








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

سلام

گاهی فکر می کنم آدم اشتباهی هستم , در زمانی اشتباه و مکانی اشتباه.آدمی مـــدفون

 در کلماتی مبهـــوم , مانده در واژگانی بشر ساختــه چون مدرنیسم , پسا مدرنیسم یــا پست مدرنیسم.

اصلا من اشتباهی بدنیا آمدم شاید چند سالی دیرتر یا در جایی بسیار دورتر . زمان ، زمان من نیست رفتارم شاید به عهد پس از دقیانوس نزدیکتر باشد گنگ , سرگردان و اینکه کار از سر بقیه آدمیان در نمی آورم. همه چیز عوض شده با این تفاوت که من در گذشته مانده ام و شاید آدمیان به پست مدرنیته رسیده اند.

ولی من همان سنتگرا هستم به قول عده ای متحجر یا بقول برخی امل نمی دانم شاید خرد جمعی بهتر درک می کند. اما برای من فرقی ندارد چه امل باشم چه متحجر و چه سنت گرا متعلق به این دوره نیستم.

هنوز هم  اشکنه را بیشتر دوست دارم تا فست فود , همان روابط فامیلی را تا اینکه معتقد باشم دوری و دوستی و همان دوست داشتن های سنتی را بیشتر دوست دارم تا دوست داشتن های فست فودی جامعه مدرن , عشق های  آتشین چند ماهه ‘ دقیقا مثل مرغهای کنتاکی می ماند به نظرم طعمشان.

چقدر باید دست و پا بزنم میان انبوه کلمات, شاید آن قدیم ترها پیدا کردن کلمه اینقدر سخت نبود برای بیان حرف, حتی برای ابراز محبت و علاقه راحت دست می بردی در یخدان (همان صندوق هایی که بی بی ها هنوز هم برخی شان را دارند) و چند واژه بی آلایش تقدیم می کردی , برای اینکه محبت خرج کنی و ابراز علاقه ‘ نیازی نبود قطاری از کلمات پیدا کنی و بازهم همه این قطار معنی همان چند کلمه را نداشته باشد , که اگر داشت وضع اینگونه نبود.

دوست دارم متعلق به همان دوره ای باشم که کودکان 12-13 ساله مرد خطاب می شدند نه مانند دوره مدرنیته که جوانهای 24 - 25 ساله هنوز بچه اند. ولــــــی چه سود فقط می توان دوست داشت که سنت گرا بود , آرزو  کرد که کاش در عصر مدرنیته نبود و همش کاش , کاش و کاش

حرفهای اشتباهی ام  را ببخشید به رسم مدرنیته و جامعه گفتمانی

دعایم کنید کمی عشق سنتی بفهمم  








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢

سلام

سال نو همگی مبارک
ان شاالله سال پر خیر و برکتی باشه برای همه مردم و بخصوص مردم سرزمینم سال ظهور
موعود (عج)

مدتی بود علایم سرما خوردگی رو تو خودم می دیدم ولی بهش توجه نمی کردم اصولا با دارو میونه خوبی ندارم تب، لرز، تعریق شبانه و دیگر علائم سرماخوردگی ضعف و خستگی گاهی خونریزی از لثه ها , متورم شدن لوزه ها,درد استخوانی‘رنگ پریدیگی,نقاط قرمز رنگ روی پوست و اواخر هم کاهش وزن با اصرار بقیه  رفتم پیش پزشک ایشون هم لطف کردن برام آزمایش نوشتن بعد خوندن نتیجه آزمایش یه آزمایش بیوپسی (نمونه برداری) از مغز استخوان ‘  دیگه حساس شدم ببینم قضیه چیه نتیجه مشخص شد با یه کم گشت و گذار تو اینترنت لوسمی (Leukemia) اسم مریضی بود یه نوع سرطان خون

 

بقیه در ادامه مطلب








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱

سلام

عید است ولی بدون او غم داریم

عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ای کاش که این عید ظهورش برسد

اینگونه هزار عید با هم داریم

به احتمال زیاد پست آخر سال وبلاگمه , سال 91 دیگه نفس های آخرش رو داره می کشه سالی پر از حوادث زشت و زیبا , خوب و بد و برای من نه چندان خوب

هرچند امسال چندتا حادثه برام پیش اومد از سانحه تصادفم که چند ماه درگیرش بودم و مجبور به حذف درس شدم تا مشکلات دیگه ولی از هیچ کدومشون ناراحت نیستم چیزی که خیلی منو ناراحت می کنه حسی هست که سال 91 زیاد درگیرش نبودم "غم" ,"دلتنگی","درد" و بزرگترین دردم اینکه "عاشق" نشدم

(خدا کند این غم و درد برگردد سال 92 ) حتی نتوانستم شاعر شوم تا کمی درک کنم فصل مورد علاقه ام راافسوس

تلخ است که لبریز حقایق شده است

زرد است که با درد، موافق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده استخیال باطل

شاید بهار بدش بیاید , شاید حسودیش بشود ولی بازهم پاییز را دوست دارم

پاییز را همان درختان رنگ پریده را ترجیح می دهم به این درختان بزک کرده با سرخاب سفیداب شکوفه ها , بگذریم حالا

بهترین ها را برای شما شایسته ترین ها از خداوند مهربانم,آرام جانم و زیبای مطلق خواستارم امیدوارم سال جدید سال فرج  باشد و گشایش برای خیل بشری سال رجعت مسیح(ع) و اقتدای حضرت در نماز بر انسان کامل و مقتدای عشق(عج).

سال پر از خیر و برکت برای همه انسانیت ,  دوستان عزیزم و خانواده هایشان و خانواده ام همراه با تندرستی و بهروزی .

دوست دارم با شروع سال جدید همه مردم سرزمینم به یکباره عاشق شوند.

پیشاپیش سال نو مبارک

در هنگام تحویل سال مرا نیز در دعایتان شریک کنید شاید فرجی شد کمی عشق فهمیدم

قلب








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱

سلام

یاد کودکی ام افتادم , روزی که وجود چیزی را در سینه ام حس کردم می طپید , می جوشید و مرا به تحرک وا می داشت مادر برایم معنایش کرد

"مادر جان دل است نام این عزیزی که در سینه ات می طپد قدرش را بدان"

پدر را زیاد نمی دیدم , مدام مسافر بود باید می رفت تا انسانیت و عشق را به مسلخ نبرند , عشق را برای همه مرمان سرزمینش می خواست. بابا سعی می کرد همان مدت کوتاهی را که در آن ایام با هم بودیم عشق و غیرت را خوب برایم هجی کند.

گذشت زمان ولی خیلی چیزها را عوض کرد, شاگرد خوبی نشدم کم کم تکه های دلم از گوشه چشمم هرز رفت , سینه ام خالی شد و من نفهمیدم وقتی به خود آمدم که دیگر چیزی نمانده بود از دلی که مادر می گفت.

حالا گرد پیری نشسته بر چهره پدر , شکسته شده است و  دلگیر از اینکه پسرش عاشقــــی نمی داند, مــــادرهم به دعا متوسل شده و من حکم انسان در حال غرق شدنی را دارم که می خواهد به هر چیزی متوسل شود برای زنده ماندن.

حالا سالهاست فقط ادای عاشقی در می آورم

ادای دوست داشتن و ادای خواستن

برای شادی دل پدر و مادر هم که شده دعا کنید عاشقی بیاموزم.








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱

گاهی شبها تا دیر وقت بیدار می مانم ‘ خودم را مشغول می کنم به نت‘هرچند با این کارها جای خالی اش پر نمی شود.

بارها شده تا نزدیک سحر بیدار مانده ام , لیکن بی قراری و تشویش های شبانه حاصلی نداشت.

و هر از گاهی غم را صدا کردم برای شب نشینی, گفتم  بیاید کمی اختلاط کنیم از درماندگی ام بگویم شاید کمی سبک شوم(بی شک غم هدیه و موهبتی است بزرگ در نبود عشق نداشته ات).

حتی شده , وقت و بی وقت منتظر دلشوره مانده ام.

البته کسی که با غم آشنا نباشد نمی داند حرفم را , این مالیخولیای غم داشتن هم بد دردی نیست.

نفرین قرن چیزی نیست جز بی دردی و بی غمی و اینها نشانه عاشق نبودن است.

 خب آدم باید هوس عاشق شدن هم بکند گاهی , هرچند بعضی ها فقط عاشق هوس می شوند

و حالا من:

دلخوشم به هوسهای گاه و بی گاه که سراغم می آیند.

حتی فکر اینکه دلی داشته باشی که برایش غنج برود هم خوشایند است ‘ چه رسد به اینکه جا بگیری در آغوش گرمش دلتنگی هایت , دلشوره هایت و بی قراری هایت بچکد از چشمانت بر دامن پر مهرش و دست مهربان نوازشگرش را احساس کنی , آنگاه سیراب شود گونه هایت از شورابه ها و گرمی اضطراب چکیده از چشمانت نمناک کند دستانش را

....

شوره زار گاهی زیباتر است از خیلی جاهای دیگر , آنها که کویر را دیده اند می فهمند حرفم را.

گاهی می گویم کاش دلی داشتم می گرفت برای عزیزترینم ‘ می نشستم  بی تابی می کردم کمی , با قطراتی گونه ها را صیقل می دادم  خودم را رها می کردم در دستان عشق نداشته ام.

اما حالا باید فقط مشق کنم این هوس ها را:

-هوس دلتنگی

-هوس غم

-هوس چشمان خمار عشق

-هوس آغوش گرم

-هوس بوسه های پنهانی

-هوس بزمهای شبانه ی میکده و ساقی صراحی بدست

آه چقدر هوسناک شده وجودمدل شکسته

......

هنوز هم دلم سر می زند بر مزارش , محتاج نذری است یا فاتحه ای از لبان پر مهرتان , دریغش ندارید به رسم رفاقت




کلمات کلیدی :غم




نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱

سلام

ما آدمهای اینجایی شده ایم

اینجا پر است از لحظات گاه به گاه و خیال های اینجایی

اینجا گفتن و گفتمانمان گاه گاهی است دوست داشتنمان گاه گاهی است و بدتر از آن عاشق شدن و عشق ورزیدنمان هم گاه گاهی است, حتی با همان خیال اینجایی با بعضی دوست می شویم با بعضی دیگر دشمن, از یکی خوشمان می آید و از دیگری متنفر می شویم , اینها همه بازیگری قوه خیالمان است

بقول قدیمیا با یه غوره سردیمان می کند و  با یه مویز گرمی

می خواهم دیگر آدم اینجایی نباشم

آی آدمها که زین جا رسته اید گاه به گاهی دعا کنید برای من اینجایی شده 








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱

سلام

گاهی وقتها حرفی که می خوایی بگی رو راحت می شه از جملات یا اشعار بقیه پیدا کرد به زبانی شیواتر و قشنگ تر

برا نمونه شعر رهی معیری که زبان حالم رو جالب بیان کرده

 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱

سلام

داشتم فکر می کردم بعضی رومره گیها چقدر شیرینند

امروزم مثل دیروزم است و فردایم هم مثل امروزم همه روزهایم شده اند تکراری

تکرار یک جمله :

"دوستت دارم" های بی دلیل

کاش می شد منهم رومره گی هام تکرار شیرین دلدادگی می شد








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱

سلام

چند روزی است هوس غم کردم , هوس خاک غربت , هوس ضریح دل , هوس بارون

اصلا وقتی دلت محتضر شد فقط هوس می ماند

چه خوب است آدم دل داشته باشد بنشیند با دلش غصه بخورد,گریه کند, بخندد و با دلش برای بقیه دعا کند

آدمهای  دلــــدار دعایم کنید