فرصتي براي دلتنگی

مجنون تر از مجنون (مخصوص بالای 30 + سال ) در صورت عدم رعایت موضوع عواقب به عهده خودتونه



نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

سلام

رسیده بود بلایی و بخیر گذشت جای همتون خالی واقعا خدا برای هیچ دیار البشری پیش نیاره داشتیم با لیفتراک یه سری تجهیزات رو جابجا می کردیم ما هم از روی تنبلی ایستادیم روی ناخن لیفتراک راننده هم شوماخر بازیش گل کرد هی  گاز بده  یهو یه چاله اومد جلو ما رو پرت کرد زیر لیفتراک پامون رفت زیر لیفتراک چشمتون روز بد نبینه اورژانس و آمبولانس و بیمارستان و....رفتیم رادیولوژی عکس انداختیم گفتن الحمدلله استخونات سالمه ولی  لایه های پوست رو پام از انگشتها تا قوزک رفت و فقط پانسمان کردن پام رو خدا خیر بده پرستارا و دکترها رو هرچند یه 4-5 ساعت رو تخت اورژانس و جاهای مختلف الاف شدم

دلم سوخت یه خانومی از طبقه 6 آسانسور رو زده بود و بی هوا رفته بود تو که آسانسور نبود سقوط کرد و جادر جا فوت کرد خدا بیامرزدش








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

سلام

تنبلی بد دردی هست که به اون مبتلا شدم روزها باید برم سر کار بعد از ظهرها هم کلاس یه روز سیگنال سیستم یه روز الکترومغناطیس و.....  هر روز یه درس اصلا میلم نمی کشه برم سراغشون یه صفحه بخونم شبها هم معتاد اینترنت گاهی تا 3 صبح

دیگه نمی تونم گرادیان عمرم رو درست حساب کنم دیورژانس و کرل زندگیم بهم خورده دیگه وقت ندارم انتگرال دلم رو بگیرم ببینم چقدرش مونده به حساب کسی

شبها هم معتاد اینترنت

موندم با این تنبلی چیکار کنم

علی الحساب شما ما رو دعا کنیدنیشخند








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠

سلام بر همه دوستان و هموطنان گرامی ام

لحظاتی چند به تحویل سال نو نمونده گفتم تبریک بگم عید رو آرزوی بهروزی و خوشبختی کنم برای ایران و ایرانیان گرامی

 امسال که گذشت و تمام نداشته هایم خرج شد تا چیزی بیابم که نشد غم این مونس همیشگی ام کمتر یادی از من کرد باشد که در سال جدید با آمدنش دلم بیشتر شاد شود

خدا کند که بیاید آنکه همه منتظر آمدنش هستیم

یا علی در پناه ایزد منان








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠

سلام

واقعا غربت به من یکی نمی سازه همه دنبال دبی مال وجمال عبدالناصر و شارجه و..... هستن ولی من یکی اصلا حال نمی کنم وقتی فکر می کنم عید داره می آد غصه هام بیشترمی شه یاد خاطراتم که می افتم,یاد گذشته فکرآینده بیشتر دلم می گیره البته دلم که می گیره آماده می شم برای پرکشیدن ,درد و غم و رنج که می آن روح آدم صیقل می خوره و بزرگ می شه درکش می ره بالا و اونوقت غمش بیشتر می شه و دردش شیرین

 وای چقدر لذت بخش است این غم شیرین حیف که نمی شه گفت حلاوت این غم رو

هنوز هم چشم براه دعای شماهام تا دعاهاتون دستم بگیره و بلندم کنه از اینهمه ناداری








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠

سلام

از قدیم گفتن :

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد ندانی که چه درد است

چند روز پیش این به عینه برام اتفاق افتاد حالا بماند کجا و چطور

ای روزگار

احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم

چند روزه اومدیم اینور آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس آدم دلش می گیره وقتی بعضی از هموطنهای خودش رو می بینه

پ.ن: کاش یادمون بمونه ما ایرانی هستیم








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

سلام

خدا رو شکر کارم دیگه تو رشت تموم شد تا قسمت بعدی کجا باشه دعا کنید

پرنده دلش گرفته بود دیگر داشت پرواز را فراموش می کرد .پرنده از وقتی بالهایش شکسته بود زمینی شده بود,پرواز نمی کرد و فقط به جوجه هایش می رسید حالا دیگر جوجه هایش هم شده بودند قوز بالا قوز به جوجه هایش وابسته شده بود.خزان از راه می رسید و پرنده باید می رفت فصل کوچ رسیده بود ولی جوجه هایش هنوز پریدن نمی دانستند نگران آنها بود چکار باید می کرد؟دیگر تعلق خاطر به جوجه ها هوس پرواز را از سرش پرانده بود ولی حال که فصل کوچ رسیده یاد پرواز افتاده بود با دلی که زمینی شده بود حالا دلبستگی به جوجه ها و لانه اش بود که پریدن را سخت می کرد اما داشت پر شکسته اش را بهانه می کرد چه بالهایش داشت التیام می یافت.

پرنده وقتی فکر کرد به این نتیجه رسید جوجه هایش بدون کمک او هم زمستان را سر می کنند هرچند به سختی.ولی آنها بهانه ای بودند برای ماندن برای پرواز نکردن .او باید یاد بگیرد دل کندن را پرنده باید پرنده باشد و پرنده یعنی پرواز .او دیگر نمی خواهد فقط سرش به زمین باشد و دانه برچیند و راه برود و چینه دان پر کند پرنده برای پریدن محتاج دیگر پرندگان است تا کمک کنندش تا بتواند پریدن آغاز کند

(آی پرندگان سبکبال کمک کنید پرنده زمینی شده را)




کلمات کلیدی :پرواز




نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

سلام

محرم که می شود اصلا حالی به حالی می شوم از همه چیز خجالت می کشم، غم،عشق،عطش، توافق ، خودم همه واژگان غریب و قریب محتاج دعای همه ام هرچند ....

چه زیبا می شود زلفت زنی گر شانه ای کمتر

چه مخمور است چشمت گر کشی پیمانه ای کمتر

 فروغ شمع چون با جلوه حسنت شود بی نور

از ایـن حسرت بمیـرد شمع گر بیگانه ای کمتر

 تبسم بر لب لعلت ملیح و جانفزا باشد

دلم مشکن به قهری تا شود افسانه ای کمتر

گلستان امیدم از تو پـر نقش و نگار آمد

شکوفـا ایـن گلستان تـا بـود غمخانه ای کمتر

نـصیـبـم از ملامتها جـنـون شـد در غـمـت جانا

دلم را کن مداوا تا شود دیوانه ای کمتر

تو باشی جان شیرینم که با سختی ز تن رفته

 به تن بازآی ای جان تا شـود ویرانه ای کمتر








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠

سلام

بیچاره لیلای دل من هیچگاه نتوانست آرام در دلم خانه کند مدام از تلاطم دلم ,آتش درونم و تیرگی احوالم در التهاب بود و تا خواست لختی بیآساید این غم بود که جا را برایش تنگ   می کرد و این چنین بود که لیلای من مجاور دلم شد نه خانه نشین دلم و حال مدتهاست منتظر دلم است تا از این آوارگی خارج شود‘چه‘ دیگر دلی نمانده برای این لیلای بی همتا همه تکه های دلم به تاراج زمان رفت هرکس رسید تکه ای را به رسم یادگاری برداشت و چه یادگاری که کسی نگاهم نکرد به آن,مثل یادگارهای دوران کودکی که در گنجه پستوی خانه زیر خروارها خاک آرمیده است

و حال این منم و لیلای بی خانه , دل نداشته و تکه های دلی که در پستوها مانده

دعایم کنید شاید عاشق شوم




کلمات کلیدی :لیلی




نویسنده : علی سورج ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠

سلام

بعضی وقتها فکر می کنم بیخیال همه چی شم برم دنبال یه شغل دیگه مثل چوپونی برم برا خودم تو دشت و صحرا تابستونا ییلاق کوهستان، زمستونا قشلاق دشت و کویر ، به دور از همه آدمها ،ولی بعد که فکر می کنم می بینم نه اینقدر وابسته شدم که نمی تونم دل بکنم

باز هم شنبه باید برا یه هفته برم رشت البته خوبیش اینه که یه کم از درسها دور می شم وای دارم از دست معادلات دیفرانسیل و اینا خلاص می شم(اه باز هم فکر در رفتن ) آخرش که چی آش کشک خاله است

بیخیال اینا دعا کنین برام








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠

سلام

بنظر من عشقهای پاییزی عمر کوتاهی دارن و سریع به خزان میرسن

خوش به حال عاشقای بهاری که تا رسیدن به خزان عشق چند صبایی بیشتر عشقو درک می کنن هرچند برا عاشق شدن هیچ وقت دیر نیست  حتی خزان

دعا کنید برای عاشق شدنم

 

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره، نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشونی میرسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیر شی و خبر نداری
ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسو پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره

 

شاعر : جهانبخش پازوکی

                                          









نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠

سلام

تولد تولد تولدت مبارک

هرچند یه هفته گذشته ولی بسلامتی 8 سالگی رو پر کردی منظورم وبلاگمه

8 سال کنار من بودی خیلی از دردامو بهت گفتم و تو برام نیگهشون داشتی تا هر وقت اومدم سراغت با سبدی از مهربونیهایی که دوستام گذاشتن بهم پسشون بدی با این تفاوت که غم و ازم دور کردی ولی نه غم و واسم نیگه داشتی نذاشتی بره ممنون ازت وب نوشت خوبم

ایشالا همیشه بمونی 120 ساله شینیشخندچشمک

دعا میکنم همه دوستام خوش باشن و خرم








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

سلام

طبق معمول باز سلام

ودوباره  بدرود برای چند وقت دیگر

سرم حسابی شلوغه حتی نمیتونم با فصل مورد علاقه ام عشق بازی کنم

برا خالی نبودن عریضه یه شعر از علامه حسن زاده آملی به مطالب وب نوشتم اضافه کردم امیدوارم حالشو ببرین

باز دلم آمده در پیچ و تاب انقلب ینقلب انقلاب

همچو گیاه لب آب روان اضطرب یضطرب اضطراب

آتش عشق است که در اصل و فرع التهب یلتهب التهاب

نور خداییست که در شرق و غرب انشعب ینشعب انشعاب

آب حیاتست که در جزء و کل انسحب ینسحب انسحاب

شک که دل موهبت عشق را اتهب یتهب اتهاب

از سر شوق است که اشک بصر انحلب ینحلب انحلاب

صنع نگارم بنگر بى حجاب احتجب یحتجب احتجاب

سر قدر از دل بى قدر دون اغترب یغترب اغتراب

آمُلیا موعد پیک اجل اقترب یقترب اقتراب




کلمات کلیدی :آتش عشق



 

نویسنده : علی سورج ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠

باز هم سلام

شرمنده از دوستان گرامیم که هنوز نتوانستم سری به روزنوشتشان بزنم عجیب سرگرم کارم سرم حسابی شلوغ است سرعت 33k هم بی تاثیر نیست

دوباره دوشنبه باید برم رشت تا اولین روز فصل مورد علاقه هم نیستم شما را به ایزد منان می سپارم

موفق و پایدار باشید








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠

سلام دوستان

تسلیت می گم شهادت مولای متقیان حضرت امیرمومنان علی (ع) رو

التماس دعای ویژه دارم از همه برای یه بیمار قلبی دعا کنین

این من و حجم شب و دستان خالی و خدا

آسمانی تیره و اشک و سکوت و انزوا

 ناله های جانگدازو گریه و امن یجیب

قبله و قلب و جوارج جملگی غرق دعا

 








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠

سلام

در ابتدا تبریک می گم اعیاد شعبانیه رو  و  مخصوصا امروز که میلاد حضرت عباس (ع) هست

فرزند دلیر حیدر آمد
عباس امیر لشکر آمد
می خواست نشان دهد ادب را
یک روز پس از برادر آمد

======================================

نمی دونم چرا بین تمام فصلها فصل پاییز رو دوست دارم نه بهار و نه تابستون هیچ  کدوم بهم نمی چسبه ولی خدایی پاییز چیز دیگه است الان هم هرچند غصه گذر عمرم رو می خورم ولی برا رسیدن پاییز لحظه شماری می کنم دلم برا فصلی که درختان و طبیعت شروع به لخت شدن می کنن تنگ شده فصلی که باطن زیبای طبیعت رو میشه دید

دوباره باید برگردم رشت شاید این دور بودن از اینترنت هم بد نباشه یه کم از تکنولوژی زدگیم کم میشه

در ضمن  تشکر می کنم از تمام دوستان که سر میزنن و کامنت میذارن یا نه بدون کامنت اینجا رو ترک میکنن برا همه آرزوی موفقیت می کنم

دعا کنین منو تو این ماه عزیز

 








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠

سلام

تو گورستان واژگان ذهنم دنبال کلماتی می گردم تا احساسم رو بیان کنم ولی خب بعضی قبور تخریب شده و واژه ای مناسبی نمانده تا احساسم رو بگم

دیشب که طبق معمول داشتم مشاعره شبکه آموزش رو گوش می کردم یکی از شرکت کننده ها شعر مرحوم قیصر امین پور رو خوند شعر قشنگی بود گفتم اینجا بیارم

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

خب دوباره باید از شنبه یه دو هفته برم رشت دعا کنین منو




کلمات کلیدی :درد




نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠

سلام

برگشتم بعد سه هفته, جاتون خالی رشت باز هم 12-13 ساعت کار روزانه ولی چه فایده آدم وقتی غم نداشته باشه دنیا بکامش نیست (این راجع به من صادقه) چند وقتیه دوستم دور و برم نیست چرا میاد یه سر می زنه میره ولی من اینجور سر زدن رو دوست ندارم.

دیشب داشتم فکر می کردم به عاشق شدن دیدم سخته, فهمیدم چرا قدیمیا می گن عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند من با عقل محاسبه گرم فهمیدم تاوان عاشقی رو نمی تونم بدم سخته من از آبروم نمی گذرم چیزی که تو جوانی نیست عقل محاسبه گر, ولی خب بازهم می گم  هیچ وقت برا عاشق شدن دیر نیست

عاشق باشید و در عشق پایدار








نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

سلام

 این ابیات فی البداهه به ذهنم رسید برای تو عزیزترینم گفتم تویی که غم رو بهم هدیه دادی

چه خوش است با تو بودن سخن وداع نگفتن

 همه عمر با تو خفتن سر و تن جدا نبودن

سخن از وفا شنفتن غم دل به کس نبردن

قدمت به دیده سودن سر خود فدا نمودن




کلمات کلیدی :غم




نویسنده : علی سورج ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

سلام

خیلی بده آدم دچار روز مره گی بشه دقیقا همین چیزی که برا من تو این چند مدته اتفاق افتاده اونقدر کسل کننده شده روزام که یار غارم هم  دیگه سر از لاکش در نمیاره هفته دیگه شنبه قرار دو هفته برم رشت امیدوارم اونجا یکم اوضاع فرق کنه


این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست
آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست
جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنم
باعث خوشحالی جان غمین من کجاست
ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین
رنجه شو بنگر که یار نازنین من کجاست
دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند
آفت صبر و دل و آشوب دین من کجاست
محنت و اندوه هجران کشت چون وحشی مرا
مایهٔ عیش دل اندوهگین من کجاست

 




کلمات کلیدی :وحشی بافقی




نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

سلام

چند وقت بود درگیر کار بودم هنوز هم یه کم مونده تا تموم شه.

 حالا بگذریم امیدوارم که همه خوش باشین یاد قدیما اوفتیدم وقتی که نامه  می نوشتیم و تلفن و موبایل نبود مثل الان

"باری عرض می شود اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید بحمدلله خوبم و به دعاگویی مشغولم و ..."   حالا کار ندارم که احوال خودش جمع هست و جمع بسته نمیشه ولی این بند بلا استثنا تو اکثر نامه ها بود .

گفتم یه شعر از وحشی جون بذارم من که حال کردم شما هم حال کنین

بکش زارم چه دایم حرف از آزار می‌گویی
تو خود آزار من کن از چه با اغیار می‌گویی
رقیبان صد سخن گویند و یک یک را کنی تحسین
چو من یک حرف گویم، گوییم بسیار می‌گویی
تغافل می‌زنی گر یک سخن صد بار می‌گویم
و گر گویی جوابی روی بر دیوار می‌گویی
حدیث غیر گویی تا ز غیرت زودتر میرم
پس از عمری که حرفی با من بیمار می‌گویی
نگفتی حال خود تا بود یارای سخن وحشی
مگر وقتی که نبود قوت گفتار می‌گویی

 ایام به کام




کلمات کلیدی :وحشی بافقی




نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

سلام

سال‌هاست که خورشید هم نگران من شده است هر صبح که از سر کوچه‌ی  روز با رنگ پریده و مضطرب از شب گذشته من می‌آید و تا وقت غروب که با دیده خون شده از حال و روز من در انتهای کوچه گم می‌شود  به فکر بیچاره گی من است و هر روز این رمان نوشته‌ی سرنوشت مرا برای رسیدن به مقصود خویش زیر و رو می‌کند که شاید مطلبی بشنود از تکرار روزها به خوش آیند مذاق خود, مانند کودکی که دوست ندارد قهرمان رویایش در قصه‌ها و خیالش شکست بخورد.

حالا دیگر محتاج ترحم شده‌ام حتی سنگ هم با نگاهی آمیخته با ترحم می‌نگرد مرا.

دعایم کنید آی آدم مانده‌ها








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠

سلام زیباترینم
یادش به خیر قرارمان در ابتدا فقط یک دل صاف بود و ساده و دیگر هیچ تمام مهریه و خواسته‌ات همین بود و بس. خود می‌دانم آغاز گرفتار شدنم چه وقت بود آن هنگام که از تو چیزی را به یادگار خواستم تا با نگاه کردن به آن همیشه به یادت باشم، دلبستگی به یادگاری‌هایت بود که باعث فراموش کردنت شد دلبسته عکست شدم. وابسته به یادگاری‌هایت کاش زمان برمی‌گشت کاش یاد می‌گرفتم که به یادگاری دل نبندم کاش و کاش و کاش!



کلمات کلیدی :یادگار




نویسنده : علی سورج ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠

سلام

می گن آرزو بر جوانان عیب نیست  بعضی از آرزوها بر پیرها هم عیب نیست این هم آرزوی من :

دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش
او از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش
گفتا چه شد آن دل که من از بس جفا خون کردمش
گفتم که با خون جگر از دیده بیرون کردمش
گفت آن بت پیمان‌گسل جستم ازو چون حال دل
خون ویم بادا بحل کز بس جفا خون کردمش
ناصح که می‌زد لاف عقل از حسن لیلی وش بتان
یک شمه بنمودم به او عاشق نه مجنون کردمش
ز افسانهٔ وارستگی رستم ز شرم مدعی
افسانه‌ای گفتم وزان افسانه افسون کردمش
از اشک گلگون کردمش گلگون رخ آراسته
موزون قد نو خاسته از طبع موزون کردمش
هاتف ز هر کس حال دل جستم چو او محزون شدم
ور حال دل گفتم به او چون خویش محزون کردمش


شعر:  آقای هاتف خان اصفهانی




کلمات کلیدی :دلبر




نویسنده : علی سورج ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠

ولادت خانم حضرت زینب (س) مبارک

کسی که غم هم تکیه بر دستان او دارد








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠

سلام

من بازیگوشی کودکانه را به تدبیر و آینده نگری  پیران،تلخی شراب را به شیرینی انگبین،بی التفاتی یار را به آغوش گرم هرزه ها ترجیح می دهم.

من چشمان بی رمق دخترک فال فروش را به چشمان شهلای باکره های  بهشتی  و هم آغوشی مدام با غم را به شادی و تبادل کامهای فصلی مقدم می دارم.

عاشقی چرا ندارد.

من غمگینانه نمی نویسم از یارم و محبوبم می نویسم هم او که بعضی ها بخاطر رخسار فقیرانه اش از در می رانندش و اینجا به پناه آمده ولی با همه نداریش وفادار است و می ماند همیشه،باید یاد بگیرم مهمان نواز باشم و ملجاء بی پناه.

 

 

 




کلمات کلیدی :تلخی شراب و کلمات کلیدی :غم




نویسنده : علی سورج ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠

بچه که بودم زندگی را مثل خربزه می دانستم خربزه سرخه سمنان ، در کودکی مزه زندگی را مثل گوجه سبزی که نوبرانه بود و در جوانی طعم زندگی مثل طعم گس خرمالویی  که دهانم را جمع می کرد حالا مزه گلابی های چینی رو می شنوم از زندگی  و پس از این نمی دانم مزه اش چه خواهد شد

 


پ.ن: تو عمرم یه بار بیشتر خربزه سرخه سمنان رو نخوردم ولی بعد از چندین سال مزه شیرینش هنوز ته دهنمه فکر کنم این شعر واسه ناصر خسرو بوده که : خربزه شیرین اگر خواهی برو در سرخه سمنان ببین

نمی دونم هنوز اون منطقه داره این خربزه رو یا نه اگه گذرم افتاد حتما باید یه بار دیگه بخرم و صد البته بخورم








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

دیشب در بیابان دلم تکه های به جا مانده نماز باران خواندند, حتی نماز استسقاء نیز افاقه نکرد نمی هم چشمانم را نگرفت.

دلتنگ لحظه های با تو بودنم, سالهاست که  به هبوط  دلم می اندیشم , شاید همان هبوط بود که دلم را خشکاند.




کلمات کلیدی :هبوط




نویسنده : علی سورج ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠

دیروز هم سیزده را بدر کردم

گفتم برود سراغ سیزده های دیگر عمرم شاید اگر وقت کردم سراغی از آنها بگیرم

سالهاست عادت کرده ام که هر روز سیزده بدر بگیرم








نویسنده : علی سورج ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠

سلام و باز هم سلام

امروز حال خوشی ندارم یه کم دمغ شدم حالم جوریه که دوست جون جونیم هم نمی خواد دور و برم باشه شاید هم می ترسه چند بار سعی کرد بهم نزدیک شه  ولی دید حالم رو به راه نیست شرمنده غم نازنینم  دست خودم نیست دوست دارم درکم کن باور کن هنوز هم دوستت دارم من که به جز تو کسی رو ندارم