سلام
خدا رو شکر کارم دیگه تو رشت تموم شد تا قسمت بعدی کجا باشه دعا کنید
پرنده دلش گرفته بود دیگر داشت پرواز را فراموش می کرد .پرنده از وقتی بالهایش شکسته بود زمینی شده بود,پرواز نمی کرد و فقط به جوجه هایش می رسید حالا دیگر جوجه هایش هم شده بودند قوز بالا قوز به جوجه هایش وابسته شده بود.خزان از راه می رسید و پرنده باید می رفت فصل کوچ رسیده بود ولی جوجه هایش هنوز پریدن نمی دانستند نگران آنها بود چکار باید می کرد؟دیگر تعلق خاطر به جوجه ها هوس پرواز را از سرش پرانده بود ولی حال که فصل کوچ رسیده یاد پرواز افتاده بود با دلی که زمینی شده بود حالا دلبستگی به جوجه ها و لانه اش بود که پریدن را سخت می کرد اما داشت پر شکسته اش را بهانه می کرد چه بالهایش داشت التیام می یافت.
پرنده وقتی فکر کرد به این نتیجه رسید جوجه هایش بدون کمک او هم زمستان را سر می کنند هرچند به سختی.ولی آنها بهانه ای بودند برای ماندن برای پرواز نکردن .او باید یاد بگیرد دل کندن را پرنده باید پرنده باشد و پرنده یعنی پرواز .او دیگر نمی خواهد فقط سرش به زمین باشد و دانه برچیند و راه برود و چینه دان پر کند پرنده برای پریدن محتاج دیگر پرندگان است تا کمک کنندش تا بتواند پریدن آغاز کند
(آی پرندگان سبکبال کمک کنید پرنده زمینی شده را)
سلام
محرم که می شود اصلا حالی به حالی می شوم از همه چیز خجالت می کشم، غم،عشق،عطش، توافق ، خودم همه واژگان غریب و قریب محتاج دعای همه ام هرچند ....
چه زیبا می شود زلفت زنی گر شانه ای کمتر
چه مخمور است چشمت گر کشی پیمانه ای کمتر
فروغ شمع چون با جلوه حسنت شود بی نور
از ایـن حسرت بمیـرد شمع گر بیگانه ای کمتر
تبسم بر لب لعلت ملیح و جانفزا باشد
دلم مشکن به قهری تا شود افسانه ای کمتر
گلستان امیدم از تو پـر نقش و نگار آمد
شکوفـا ایـن گلستان تـا بـود غمخانه ای کمتر
نـصیـبـم از ملامتها جـنـون شـد در غـمـت جانا
دلم را کن مداوا تا شود دیوانه ای کمتر
تو باشی جان شیرینم که با سختی ز تن رفته
به تن بازآی ای جان تا شـود ویرانه ای کمتر
سلام
بیچاره لیلای دل من هیچگاه نتوانست آرام در دلم خانه کند مدام از تلاطم دلم ,آتش درونم و تیرگی احوالم در التهاب بود و تا خواست لختی بیآساید این غم بود که جا را برایش تنگ می کرد و این چنین بود که لیلای من مجاور دلم شد نه خانه نشین دلم و حال مدتهاست منتظر دلم است تا از این آوارگی خارج شود‘چه‘ دیگر دلی نمانده برای این لیلای بی همتا همه تکه های دلم به تاراج زمان رفت هرکس رسید تکه ای را به رسم یادگاری برداشت و چه یادگاری که کسی نگاهم نکرد به آن,مثل یادگارهای دوران کودکی که در گنجه پستوی خانه زیر خروارها خاک آرمیده است
و حال این منم و لیلای بی خانه , دل نداشته و تکه های دلی که در پستوها مانده
دعایم کنید شاید عاشق شوم
سلام
بعضی وقتها فکر می کنم بیخیال همه چی شم برم دنبال یه شغل دیگه مثل چوپونی برم برا خودم تو دشت و صحرا تابستونا ییلاق کوهستان، زمستونا قشلاق دشت و کویر ، به دور از همه آدمها ،ولی بعد که فکر می کنم می بینم نه اینقدر وابسته شدم که نمی تونم دل بکنم
باز هم شنبه باید برا یه هفته برم رشت البته خوبیش اینه که یه کم از درسها دور می شم وای دارم از دست معادلات دیفرانسیل و اینا خلاص می شم(اه باز هم فکر در رفتن ) آخرش که چی آش کشک خاله است
بیخیال اینا دعا کنین برام
سلام
بنظر من عشقهای پاییزی عمر کوتاهی دارن و سریع به خزان میرسن
خوش به حال عاشقای بهاری که تا رسیدن به خزان عشق چند صبایی بیشتر عشقو درک می کنن هرچند برا عاشق شدن هیچ وقت دیر نیست حتی خزان
دعا کنید برای عاشق شدنم
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره، نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشونی میرسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیر شی و خبر نداری
ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسو پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
شاعر : جهانبخش پازوکی
سلام
تولد تولد تولدت مبارک
هرچند یه هفته گذشته ولی بسلامتی 8 سالگی رو پر کردی منظورم وبلاگمه
8 سال کنار من بودی خیلی از دردامو بهت گفتم و تو برام نیگهشون داشتی تا هر وقت اومدم سراغت با سبدی از مهربونیهایی که دوستام گذاشتن بهم پسشون بدی با این تفاوت که غم و ازم دور کردی ولی نه غم و واسم نیگه داشتی نذاشتی بره ممنون ازت وب نوشت خوبم
ایشالا همیشه بمونی 120 ساله شی

دعا میکنم همه دوستام خوش باشن و خرم
سلام
طبق معمول باز سلام
ودوباره بدرود برای چند وقت دیگر
سرم حسابی شلوغه حتی نمیتونم با فصل مورد علاقه ام عشق بازی کنم
برا خالی نبودن عریضه یه شعر از علامه حسن زاده آملی به مطالب وب نوشتم اضافه کردم امیدوارم حالشو ببرین
باز دلم آمده در پیچ و تاب انقلب ینقلب انقلاب
همچو گیاه لب آب روان اضطرب یضطرب اضطراب
آتش عشق است که در اصل و فرع التهب یلتهب التهاب
نور خداییست که در شرق و غرب انشعب ینشعب انشعاب
آب حیاتست که در جزء و کل انسحب ینسحب انسحاب
شک که دل موهبت عشق را اتهب یتهب اتهاب
از سر شوق است که اشک بصر انحلب ینحلب انحلاب
صنع نگارم بنگر بى حجاب احتجب یحتجب احتجاب
سر قدر از دل بى قدر دون اغترب یغترب اغتراب
آمُلیا موعد پیک اجل اقترب یقترب اقتراب
باز هم سلام
شرمنده از دوستان گرامیم که هنوز نتوانستم سری به روزنوشتشان بزنم عجیب سرگرم کارم سرم حسابی شلوغ است سرعت 33k هم بی تاثیر نیست
دوباره دوشنبه باید برم رشت تا اولین روز فصل مورد علاقه هم نیستم شما را به ایزد منان می سپارم
موفق و پایدار باشید
سلام دوستان
تسلیت می گم شهادت مولای متقیان حضرت امیرمومنان علی (ع) رو
التماس دعای ویژه دارم از همه برای یه بیمار قلبی دعا کنین
این من و حجم شب و دستان خالی و خدا
آسمانی تیره و اشک و سکوت و انزوا
ناله های جانگدازو گریه و امن یجیب
قبله و قلب و جوارج جملگی غرق دعا
سلام
در ابتدا تبریک می گم اعیاد شعبانیه رو و مخصوصا امروز که میلاد حضرت عباس (ع) هست
فرزند دلیر حیدر آمد
عباس امیر لشکر آمد
می خواست نشان دهد ادب را
یک روز پس از برادر آمد
======================================
نمی دونم چرا بین تمام فصلها فصل پاییز رو دوست دارم نه بهار و نه تابستون هیچ کدوم بهم نمی چسبه ولی خدایی پاییز چیز دیگه است الان هم هرچند غصه گذر عمرم رو می خورم ولی برا رسیدن پاییز لحظه شماری می کنم دلم برا فصلی که درختان و طبیعت شروع به لخت شدن می کنن تنگ شده فصلی که باطن زیبای طبیعت رو میشه دید
دوباره باید برگردم رشت شاید این دور بودن از اینترنت هم بد نباشه یه کم از تکنولوژی زدگیم کم میشه
در ضمن تشکر می کنم از تمام دوستان که سر میزنن و کامنت میذارن یا نه بدون کامنت اینجا رو ترک میکنن برا همه آرزوی موفقیت می کنم
دعا کنین منو تو این ماه عزیز
سلام
تو گورستان واژگان ذهنم دنبال کلماتی می گردم تا احساسم رو بیان کنم ولی خب بعضی قبور تخریب شده و واژه ای مناسبی نمانده تا احساسم رو بگم
دیشب که طبق معمول داشتم مشاعره شبکه آموزش رو گوش می کردم یکی از شرکت کننده ها شعر مرحوم قیصر امین پور رو خوند شعر قشنگی بود گفتم اینجا بیارم
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
خب دوباره باید از شنبه یه دو هفته برم رشت دعا کنین منو
سلام
برگشتم بعد سه هفته, جاتون خالی رشت باز هم 12-13 ساعت کار روزانه ولی چه فایده آدم وقتی غم نداشته باشه دنیا بکامش نیست (این راجع به من صادقه) چند وقتیه دوستم دور و برم نیست چرا میاد یه سر می زنه میره ولی من اینجور سر زدن رو دوست ندارم.
دیشب داشتم فکر می کردم به عاشق شدن دیدم سخته, فهمیدم چرا قدیمیا می گن عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند من با عقل محاسبه گرم فهمیدم تاوان عاشقی رو نمی تونم بدم سخته من از آبروم نمی گذرم چیزی که تو جوانی نیست عقل محاسبه گر, ولی خب بازهم می گم هیچ وقت برا عاشق شدن دیر نیست
عاشق باشید و در عشق پایدار
سلام
این ابیات فی البداهه به ذهنم رسید برای تو عزیزترینم گفتم تویی که غم رو بهم هدیه دادی
چه خوش است با تو بودن سخن وداع نگفتن
همه عمر با تو خفتن سر و تن جدا نبودن
سخن از وفا شنفتن غم دل به کس نبردن
قدمت به دیده سودن سر خود فدا نمودن
سلام
خیلی بده آدم دچار روز مره گی بشه دقیقا همین چیزی که برا من تو این چند مدته اتفاق افتاده اونقدر کسل کننده شده روزام که یار غارم هم دیگه سر از لاکش در نمیاره هفته دیگه شنبه قرار دو هفته برم رشت امیدوارم اونجا یکم اوضاع فرق کنه
این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست
آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست
جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنم
باعث خوشحالی جان غمین من کجاست
ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین
رنجه شو بنگر که یار نازنین من کجاست
دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند
آفت صبر و دل و آشوب دین من کجاست
محنت و اندوه هجران کشت چون وحشی مرا
مایهٔ عیش دل اندوهگین من کجاست
سلام
چند وقت بود درگیر کار بودم هنوز هم یه کم مونده تا تموم شه.
حالا بگذریم امیدوارم که همه خوش باشین یاد قدیما اوفتیدم وقتی که نامه می نوشتیم و تلفن و موبایل نبود مثل الان
"باری عرض می شود اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید بحمدلله خوبم و به دعاگویی مشغولم و ..." حالا کار ندارم که احوال خودش جمع هست و جمع بسته نمیشه ولی این بند بلا استثنا تو اکثر نامه ها بود .
گفتم یه شعر از وحشی جون بذارم من که حال کردم شما هم حال کنین
بکش زارم چه دایم حرف از آزار میگویی
تو خود آزار من کن از چه با اغیار میگویی
رقیبان صد سخن گویند و یک یک را کنی تحسین
چو من یک حرف گویم، گوییم بسیار میگویی
تغافل میزنی گر یک سخن صد بار میگویم
و گر گویی جوابی روی بر دیوار میگویی
حدیث غیر گویی تا ز غیرت زودتر میرم
پس از عمری که حرفی با من بیمار میگویی
نگفتی حال خود تا بود یارای سخن وحشی
مگر وقتی که نبود قوت گفتار میگویی
ایام به کام
سلام
سالهاست که خورشید هم نگران من شده است هر صبح که از سر کوچهی روز با رنگ پریده و مضطرب از شب گذشته من میآید و تا وقت غروب که با دیده خون شده از حال و روز من در انتهای کوچه گم میشود به فکر بیچاره گی من است و هر روز این رمان نوشتهی سرنوشت مرا برای رسیدن به مقصود خویش زیر و رو میکند که شاید مطلبی بشنود از تکرار روزها به خوش آیند مذاق خود, مانند کودکی که دوست ندارد قهرمان رویایش در قصهها و خیالش شکست بخورد.
حالا دیگر محتاج ترحم شدهام حتی سنگ هم با نگاهی آمیخته با ترحم مینگرد مرا.
دعایم کنید آی آدم ماندهها
سلام
می گن آرزو بر جوانان عیب نیست بعضی از آرزوها بر پیرها هم عیب نیست این هم آرزوی من :
دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش
او از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش
گفتا چه شد آن دل که من از بس جفا خون کردمش
گفتم که با خون جگر از دیده بیرون کردمش
گفت آن بت پیمانگسل جستم ازو چون حال دل
خون ویم بادا بحل کز بس جفا خون کردمش
ناصح که میزد لاف عقل از حسن لیلی وش بتان
یک شمه بنمودم به او عاشق نه مجنون کردمش
ز افسانهٔ وارستگی رستم ز شرم مدعی
افسانهای گفتم وزان افسانه افسون کردمش
از اشک گلگون کردمش گلگون رخ آراسته
موزون قد نو خاسته از طبع موزون کردمش
هاتف ز هر کس حال دل جستم چو او محزون شدم
ور حال دل گفتم به او چون خویش محزون کردمش
شعر: آقای هاتف خان اصفهانی
سلام
من بازیگوشی کودکانه را به تدبیر و آینده نگری پیران،تلخی شراب را به شیرینی انگبین،بی التفاتی یار را به آغوش گرم هرزه ها ترجیح می دهم.
من چشمان بی رمق دخترک فال فروش را به چشمان شهلای باکره های بهشتی و هم آغوشی مدام با غم را به شادی و تبادل کامهای فصلی مقدم می دارم.
عاشقی چرا ندارد.
من غمگینانه نمی نویسم از یارم و محبوبم می نویسم هم او که بعضی ها بخاطر رخسار فقیرانه اش از در می رانندش و اینجا به پناه آمده ولی با همه نداریش وفادار است و می ماند همیشه،باید یاد بگیرم مهمان نواز باشم و ملجاء بی پناه.
بچه که بودم زندگی را مثل خربزه می دانستم خربزه سرخه سمنان ، در کودکی مزه زندگی را مثل گوجه سبزی که نوبرانه بود و در جوانی طعم زندگی مثل طعم گس خرمالویی که دهانم را جمع می کرد حالا مزه گلابی های چینی رو می شنوم از زندگی و پس از این نمی دانم مزه اش چه خواهد شد
پ.ن: تو عمرم یه بار بیشتر خربزه سرخه سمنان رو نخوردم ولی بعد از چندین سال مزه شیرینش هنوز ته دهنمه فکر کنم این شعر واسه ناصر خسرو بوده که : خربزه شیرین اگر خواهی برو در سرخه سمنان ببین
نمی دونم هنوز اون منطقه داره این خربزه رو یا نه اگه گذرم افتاد حتما باید یه بار دیگه بخرم و صد البته بخورم
دیشب در بیابان دلم تکه های به جا مانده نماز باران خواندند, حتی نماز استسقاء نیز افاقه نکرد نمی هم چشمانم را نگرفت.
دلتنگ لحظه های با تو بودنم, سالهاست که به هبوط دلم می اندیشم , شاید همان هبوط بود که دلم را خشکاند.
دیروز هم سیزده را بدر کردم
گفتم برود سراغ سیزده های دیگر عمرم شاید اگر وقت کردم سراغی از آنها بگیرم
سالهاست عادت کرده ام که هر روز سیزده بدر بگیرم
سلام و باز هم سلام
امروز حال خوشی ندارم یه کم دمغ شدم حالم جوریه که دوست جون جونیم هم نمی خواد دور و برم باشه شاید هم می ترسه چند بار سعی کرد بهم نزدیک شه ولی دید حالم رو به راه نیست شرمنده غم نازنینم دست خودم نیست دوست دارم درکم کن باور کن هنوز هم دوستت دارم من که به جز تو کسی رو ندارم
سلام
و عادت کرده ام به تنها مونس و یارم که سالهاست با من است غم عزیزتر از جانم
راستی غم من رابطه اش را با خیلی ها تکذیب کرده
نمی دونم چرا یه سری از پستهام تو اینترنت اکسپلور نشون داده نمیشه تو فایر فاکس همشون هست ولی تو این یکی نه کسی به این مشکل خورده؟
سلام
آدم هرچی این دیوان شمس رو می خونه خسته نمی شه هر شعرش از اون یکی باحال تره این هم نمونه:
سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم
چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان
نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من کور شود حسود من
زفت شود وجود من تنگ شود قبای من
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان کههای من
آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور
گفتم غم نمیخورم ای غم تو دوای من
گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو
لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من
گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد
گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من
گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش
خنده زنان سری نهد در قدم قضای من
گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم
تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من
گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل
چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من
گفتم روزکی دو سه ماندهام در آب و گل
بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من
گفت در آب و گل نهای سایه توست این طرف
برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من
زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم
باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من
محمد بلخی رومی ایرانی ترک(تا چند سال دیگه احتمالا عرب)
آدم باید سعی کنه کسی باشه که بعد از چند صد سال سرش دعوا بشه مثل همین مولوی خودمون البته اگه تابعیت می گرفت و گذرنامه می گرفت بهتر می شد قضاوت کرد که کجاییه ولی مهم اینه که اصلش ایرانیه(البته بعضی ها نمیدون ایران کجا بوده وقتی می گی سمرقند و بخارا و بلخ و ... می گن اٍا اونا که ایرانی نیستن افغانی و تاجیک و ... هستن)
هر از گاهی یاد دوران کودکی میافتم یادش بخیر یاد تیله بازی و لاستیک بازی یاد دزد وپلیس بازی ها با 50-60 تا بچه.
موندم، تکنولوژی خوبه یا بد روز بروز بیشتر دچارش می شیم شب نشینی ها جاشو داد به دید و بازدید تو کوچه و حالا شده پیامک و چت و ...
یادش بخیر شام که می خوردیم پیغام می فرستادیم واسه عمه, خاله, دایی و .... شب واسه شب نشینی می آییم کلی خوشحال می شدن و کلی خوشحال می شدیم هر چی بود می آوردن کسی خجالت نمی کشید که میوه اش چیه, نخود چی کیشمیش باعث آبرو ریزی نبود
مهم دیدار بود و نه شکم
مامان مهمون نیستیم؟ مهمون نداریم؟ سوال هر روز ما بود
واااای یاد کوچه باغها بخیر یاد گوجه سبز ترش
سر جالیز یاد گوجه فرنگی های ترش
پشیمون شدم از مدرنیته کسی هست دستمو بگیره ببره تو سنت؟ نه دیگه فکر نکنم آلوده شدم مدتها طول می کشه سم مدرنیته خارج بشه از تنم
دیگه عادت کردم به جای بالهنگ و تخم به, اکسپکستورانت بخورم به جای اشکنه پیتزا به جای میوه آبمیوه صنعتی
دلم دوباره کویر می خواد
دل نداشته ام گریه می خواد
ممنونتم غم که برگشتی دلم برات تنگ شده بود
چرا نگاهت سرد شده؟؟
ببخش نامردی منو نباید تو چند روز فراموشت می کردم اونی که رفت من بودم نه تو
اى غم، سلام آتشین من به تو، درود قلبى من به تو، جان من فداى تو.
تو اى غم بیا و همدم همیشگى من باش. بیا که مصاحبت تو براى من کافى است. بیا که مى سوزم، بیا که بغض حلقومم را مى فشرد، بیا که اشک تقدیمت کنم، بیا که قلب خود را در پایت مى افکنم.اى غم، بیا که دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شکسته و کاسه صبرم لبریز شده، بیا و گره هاى مرا بگشا، بیا و از جهان آزادم کن، بیا که به وجودت سخت محتاجم.
اى غم، در دوران زندگى ام بیشتر از هر کس مصاحبم بوده اى، بیشتر از هر کس با تو سخن گفته ام و تو بیش از هر کس به من پاسخ مثبت داده اى. اکنون بیا که مى خواهم تو را براى همیشه بر قلب خود بفشرم و در آغوشت فرو روم، بیا که دوستى بهتر از تو سراغ ندارم، بیا که تو مرا مى خواهى و من تو را مى طلبم، بیا که کشتى مواج تو در دریاى دل من جا دارد، بیا که دل من همچون آسمان به ابدیت و بى نهایت اتصال دارد و تو مى توانى به آزادى در آن پرواز کنى.
شهید چمران (دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما از دانشگاه برکلی آمریکا)
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است میترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را
چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه میداری
نمیبایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را
شاعر: وحشی
