فرصتی برای دلتنگی

مجنون بی لیلی (دل مرحومم منتظر فاتحه ای است از دل پاکتان دعا کنید روان شاد شود دلم)

سلام

کمتر از یک سال پیش بود  که تو یه پنجشنبه بعد از ظهری  یکی از دوستان پیامک داد که از داود خبر داری؟ گفتم نه چند هفته ای هست ندیدمش برگشت گفت گویا تو سوریه شهید شده باورم نمی شد انگار چند مدت که نبودم داوود داوطلب شده بود و بعد مرخصی گرفتن رفته بود سوریه و شده بود مدافع حرم با پرس و جو فهمیدم مطلب حقیقت داره . وقتی شنبه صبح رفتم سرکار و گعده های همکارا برا تحقیق و تحلیل خبر یکی برگشت گفت می گن برا پول رفته  بی اختیار ذهنم رفت 35-36 سال قبل وقتی بابا 4 تا بچه قد و نیم قدش رو سپرد دست مامان و رفت جبهه و زن همسایه شبیه این کلمات رو به مادرم گفت خوبه شوهرت رفته جبهه یه پولی به شما می دن.چقدر بعضی ها سخیف فکر می کنن انقدر فکر نمی کنن که آدم بخاطر پول جونش رو کف دست نمی گیره و چند تا بچه رو نمی سپاره به زنش و بره دنبال جنگ حتما تو مرام اینجور آدمها پدرم خواهر زاده هاش رو بخاطر پول برد جبهه و چون هر دو تا تو یه عملیات شهید شدن پول بیشتری گرفته شاید هم چون شوهر خواهرش رو که دو قلوهاش تازه 40 روزه شده بودن رو برده رقابیه و اونجا شهید شده تساعدی باهش حساب کردن و یا حالا که اثرات شیمیایی بعد سالها داره خودش رو نشون می ده و کل بدنش پر از جوش و کهیر شده و چون تو بنیاد هم بخاطر این موضوع پرونده نداره بنیاد قبول نمی کنه دوا دکترش رو و یا  حتما بخاطر ترکشهای بدنش که نمی تونه MRI بشه پولش رو پیشاپیش گرفته .

مرام و معرفت اون خانم بی حجابی که تو بیمارستان  وقتی فهمید بابا شیمیایی هست و چند بار اومد سر زد بهش بیشتر از کسایی هست که با ادعا شون و حرفاشون ارج و قرب بعضی ها رو پایین میارن تا خودشون رو ببرن بالا هرچند امثال داوود هیچ احتیاجی به امثال اینجور انسانها ندارن چون مناعت طبعشون انقدر بالاست که بخاطر هدفشون نادیده می گیرن اینجور انسانها رو و حتی بعد شهادتشون هم اینها رو می بخشن.

 کاش کسی باشم که قدر بدونم گذشت و ایثار بقیه رو چه بخاطر دینم و چه بخاطر  وطنم.

یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

آخرین روز ماه رمضان هم از راه رسید نمی دونم چرا از زندگی درس نمی گیرم پست قبلی رو هنوز ماه مبارک شروع نشده بود گذاشتم و گلایه از خصلت بد ما انسانها حالا دوباره  تکرار دوار یا به قول بعضی فلاسفه مسیر حلزونی تاریخ منو به تاسف واداشته است

رمضان رفت و رهی دور گرفت اندر بر

خنک آن کو رمضان را بسزا برد بسر

بس گرامی بود این ماه ولیکن چکنم

رفتنی رفته به و روی نهاده بسفر

خب مسلم هست کسی که یک مدت 29-30 روزه رو نتونه استفاده کنه و عاقبتش براش تاسف باشه و غصه کل زندگیش چجوریه

------------------------------------------------------

بد عادتیست که هیچ وقت دوست داشتن را داد نمی زنیم،نمی دانم شاید این از خصلت ما آدمها باشد همیشه از عاقبت دوست داشتن و دوست داشته شدن و شاید در مرتبه اولی عاشقی(چون تجربه نکردم حدس می زنم)می ترسیم و وقتی با عقل اینجایی (حالا بخوانیم عقل مدرنیته،بنامیمش عقل سنتی یا هرچه )ترسیدیم از همان اول چشمه محبت را کورش می کنیم و بعد می نشینیم بالای سر این محتضر تا بعد هم سیاه پوش این عزیز شویم شاید هم بعضی هایمان از تبعات ابراز محبت می ترسیم که اگر به کسی گفتیم دوستت داریم دیگر مجبوریم مدام حواسمان باشد تا این گوهر آسیب نبیند و چون در عصر مدرنیته نمی توانیم به قولمان پایبند باشیم کلا قید همه چیز را می زنیم

نمی دانم شاید هم ...........................

شاید از محدود اعتقاداتی که هنوز برایم مانده این باشد که خیرات به گذشتگان و مرحومان می رسد حالا هم به رسم عصر سنت از همه طلب فاتحه ای می کنم برای روان شاد شدن دل مرحوم و محرومم

اون قدیم ترها رو سنگ قبر می نوشتن:

"خوش آمدی به مزارم نموده ای شادم

بخوان تو سوره الحمد تا کنی شادم"

سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

خصلت ما انسان‌ها غصه خوردن است بیشتر ما تجربه شکست‌های عاطفی روداریم نمی گم شکست عشقی چه من بیشتر این موارد رو عشق نمی دونم (شاید تو این‌ها رگه‌هایی از عشق باشه ولی مسلماً عشق سره و ناب نیست)حالا ما انسان‌ها همونطور که از واژه انسان برمیاد  و مشخص هست دچار نسیان و فراموشی می شیم(تأکیدم بر انسان هست نه آدم و بشر).

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را

عشرت امروز بی‌اندیشه فردا خوش است

ما انسان‌ها نه‌تنها به آینده فکر نمی‌کنیم حتی به حال هم نگاه نمی‌کنیم و فقط چشم به گذشته داریم و تأسف عمر گذشته رو می‌خوریم. کودکی ما در آرزوی بزرگ شدن و وقتی به ابتدای جوانی که می‌رسیم و حتی گاهی از نوجوانی شروع می‌کنیم به تأسف کودکی رو خوردن ، و این داستان زندگی اکثر قریب به‌اتفاق ما انسان‌هاست.

همه این‌ها رو گفتم که بگم من هم تافته جدا بافته نیستم تو خورجین زندگی‌ام پر از غصه‌های جور واجوره در اندازه‌های مختلف -هرچند بزرگ‌ترین غصه زندگیم اینه که عاشق نشدم- و این علتی نداره به‌جز درک نکردن حال الآن خودم.

نمی دونم چرا هر وقت سراغ داستان عاشق‌ها می رم غصه‌ام می گیره حتی شده وقتی بند حاضر شدن مجنون سر قبر لیلی رو می خونم بغض کنم و قطره اشکی از گوشه چشمام بچکه.

نمی دونم اینکه می خوام عاشق بشم جدای اینکه ممکنه یا ناممکن درست هست یا نه وقتی می خونی " لذتی که در فراق هست در وصال نیست چراکه در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق" ،ولی تسلی دل نداشته‌ام عاقبت مجنون هست که در قبر کنار لیلی آروم می گیره.

طبق روال از همه التماس دعا دارم برای رفع شدن همه غصه‌ها به‌جز غم و غصه عاشق شدن

دعا کنین برای دل مرحومی که عشقی نچشیده ناکام شد و رفت.

چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

آن دل که تو دیده‌ای ز غم خون شد و رفت
وز دیده‌ی خون گرفته بیرون شد و رفت

روزی به هوای عشق سیری می کرد
لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت

رفت رفت رفت رفت

دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٥ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

گر با غم عشق سازگار آید دل

بر مرکب آرزو سوار آید دل

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق

ور عشق نباشد به چه کار آید دل

سال 1394 هم دیگه داره نفس های آخرش رو می کشه،یه  سال دیگه رفت از عمر بدون اینکه ثمری داشته باشه

عمر گرانمایه در این صرف شد

تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

چلچله رسید و هیچ خبری از عشق نیاورد.

نمی دونم کسی خدایی نکرده سابقه غرق شدن یا تصادف رو داره یا نه (حداقل من یکی هر دو تا تجربه رو دارم) اون لحظه آخر که می بینی دستت به هیچ جا بند نیست خودت رو ول می کنی و می سپری دست خدا دیگه تقلا نمی کنی برا زنده موندن مثل این روزهای من که دیگه تلاشی برا عاشق شدن نمی کنم شاید اون لحظه آخر دعای شما خوبان باعث بشه چشم غزالی به من بیوفته و دل نداشته و مرحومم رو احیا کنه تا این چند صباح از عمرم کمی عاشقی بفهمم و ناکام از عشق، سرای نامرادی ها رو ترک نکنم.

به رسم سالهای قبل چشم دارم به دعای همه عزیزان که اگه عمری بود  برای عاشق شدنم و اگر قسمتم مسافرت آخرت بود برا شادی دل مرحومم دعا کنین.

سال نو رو پیشاپیش به همه هم‌وطنان و دوستان و همراهان زندگی‌ام چه در دنیای حقیقی و چه اینجا که به‌غلط دنیای مجازی نامیده می شه تبریک می گم و سالی سراسر عشق و تندرستی رو براتون از یکتا مهربان عالم خواستارم.

یکشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٥ | ۱:۱٥ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

پاییز دیگری هم از عمرم رفت و یک پاییز کم شد از چشم‌انداز زندگی‌ام .

کاش مرگم در آغوش پاییز باشد،آن‌هم در شب یلدا تا تمام زیبایی پاییز را حس کنم .

دلم هوای باغبان باغ را کرده،صدای فریادهای شبانه میراب ده ،که نوبت آب‌ها را اعلام می‌کرد.

***********

دلم برای سادگی کودکی‌ام تنگ‌شده،حالا باوجوداینکه سال‌های زیادی از کودکی‌ام گذشته است،هنوز فریب خیلی‌ها و خیلی چیزها را می‌خورم با این تفاوت که دیگر سادگی دلم باعث فریبم نمی‌شود،بلکه سادگی عقلم مسبب آن است،هرچند فکر می‌کنم عقلم کامل است چراکه،دلی نیست که بخواهد عقلم را بدزد.

کاش کودکی‌ام برگردد،فریب دل را خوش‌تر دارم تا فریب عقل

دعا کنید برای کودکی گمشده‌ام،شاید روزی برگردد.

***********

 وفای شمع

 


ادامه مطلب
یکشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

خودت که می‌دانی وقتی‌که نیستی هیچ‌ چیز جای خودش نیست نه شعر و نه نثر، گیرم که غزل و قصیده و رباعی و... هم باشند،ولی نه قافیه‌ای هست و نه ردیفی و نه وزنی، آن‌وقت هست که قورباغه آواز ابوعطا می‌خواند و شعر سپیدم می‌شود غزل و جملات در شعر سپیدم گنگ و نامفهوم ، مثل روزها و شب‌هایم، سخنان و کردارم ، و تو آن‌وقت مجبوری شکسته‌ بند شعر سپیدم شوی، بیتی را آتل ببندی ، آن‌یکی را بخیه کنی و تک‌واژه‌هایی را هم چسب زخم بزنی شاید کمی متعادل شود مفهوم و قالب شعرهای غزل سپیدم ، و تو باید مثنوی رفتارم را بدون وزن و قافیه بپذیری و تاوان درک سخنان مرا که کلماتش هرجایی‌اند را بدهی . و بازهم می دانم مانند همیشه حق‌به‌جانب من است.

کاش در شهرم ابراز عقیده راحت بود

داد می‌زدم آی آدم‌ها من بت‌پرستم و مرا با شما جماعت کاری نیست

ولی چه می‌شود کرد برای وصلت با تو باید مسلمان بود

و در کیش تو وصلت نامسلمان محکوم‌به جدایی است

آی آدم‌ها برای حال اشعارم دعا کنید کمی رنگ غزل بگیرد شاید دلم روبه‌راه شود

 

سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

چند ماهی هست وبلاگم از دسترس خارج‌شده و بااینکه موضوع رو به پشتیبانی  پرشین بلاگ اطلاع دادم هنوز اتفاقی نیفتاده شاید مجبورشم علی‌رغم میل باطنیم بعد از 12 سال از پرشین بلاگ کوچ کنم

آرزوی موفقیت دارم برای همه دوستان

یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

 سلام

 "قالوا بلی" که گفتم درد و بلا شروع شد

 یک تکه قلب دادند آن هم مبتلا شد

 لیلای مهربانم چه می شود کمی مستی به جانم  بریزی، با چشمان زیبایت  "تضمین" شعر زندگی ام باشی و تفسیر آیه "کن فیکون" سرنوشتم.

 نمی دانم کسی حضور رقیبی عشقی را در زندگی اش تجربه کرده یا نه، زندگی ای که مرده گی است و رقیبی که باعث می شود لیلای زندگی ات فرسنگها ازتو دور شود ، حتی دیگر غم هم سراغت را نگیرد و وقتی چنین شد زنده ای می شوی با زندگی نباتی  و تنها دلخوشی ات اینکه لیلایت فراموشت نکرده است.

 خیلی وقته مطالبم همه نیمه کاره تو پیش نویس وب نوشتم  مونده حال منو کسی می فهمه که امیدش ناامید شده باشه و حتی مرگ هم تسلی دهنده اش نمی تونه باشه.

 نمی دونم باز هم ازتون بخوام دعام کنین یا نه ولی به رسم عادت از شما طلب حمد و سوره ای می کنم برای دل مرحومم

دانلود ترانه ای کاروان با صدای بامداد فلاحتی

 


ادامه مطلب
چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

می گن تو فضا جایی که جاذبه نیست حالت بی وزنی به ادم دست می ده اگه خوب نگاه کنیم نیازی نیست به کرات دیگه بریم اینجا هم اگه جاذبه نباشه وزنی نداری 

حال و روز من این روزها همینه بی  وزن و بی مقدار

حس هیچ کاری رو ندارم حتی دستم به قلم هم نمی ره

حتی  حوصله تخت بیمارستان رو هم ندارم که بخوام بستری بشم برا پیوند استخوان

حتی حوصله خودم هم ندارم

تو این بی حوصله گی فقط  دل نداشته ام غم می خواد که اونهم سراغی ازم نمی گیره

شاید اگه عمری باشه سال  94 سال بهتری باشه و سال برگرشتن غم به سراغم

دعا کنین کمی صبر و حوصله و کمی غم بیاد سراغم

چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

خبر برام سخت بود دوست عزیزم نویسنده وبلاگ آسمان سوگوار شد و دختر عزیزش رو از دست داد الان 2 روزه حالم گرفته است گاهی فکر می کنم چرا خدا یه نعمت رو می ده ولی بعد یه مدت که بهش دلبستی ازت می گیره

خدایی سخته اینو کسایی  متوجه می شن که بچه دارن مخصوصا دختر که عشق باباست

خدایا صبر بده بهش و  همشون رو سلامت بدار


هدیه تون به روح دختر 5 ساله اش یه صلوات

سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳ | ۱:٥٢ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

بقول آقوی همساده داغونم داغون

*****************

سخت است اینکه دلی نداشته باشی و بخواهند محکت بزنند , اصلا من ادعایی ندارم من محبت و دوستی را هم به زور متوجه می شوم چه رسد به عشق. خود می دانم که تاوان عاشقی سنگین است.

حال و روزم مثل پدر چشم به راهی است که فرزندش به دنیا نیامده مرده است و اکنون حالتش حال خوف و رجاست.

می گویند فرزندان به دنیا نیامده بر در بهشت منتظر پدر و مادر خود می مانند تا با هم وارد بهشت شوند نمی دانم آرزوها هم چنین اند یا نه , یعنی می شود آرزوهامان هم منتظرمان باشند آن دنیا؟

دلبستگی سخت است حال چه زمینی باشد چه آسمانی و چه حلال باشد چه حرام

سخت محتاج دعای خیرتان هستم  که انسان فقیر محتاج کمک دیگران است.

دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

چه سخت است جدال با کلمات و کلنجار رفتن بر ذهن پریشانم و یا با یادت که جولان می دهد در سرتاسر وجودم , هنوز عطر وجود تنت را استشمام نکرده باید با یاد و خیالت عمرم را به سر کنم.

تفال زدم و رهنمون آمد "قل سیروا فی الارض" و زمین را سیر کردم و دیدم مجنون های به لیلی نرسیده را و نیز فرهادهای در کوه مرده را و عاشقانی که به کام دل نرسیده ,در دنیا جان سپردند و عاقبتشان شد حسرت  وشاید فلسفه سیر در زمین همین باشد که ببینم برای رسیدن به عشق باید مرد .

و سالیانی واژه ها را عاریت گرفتم برای ابراز محبتم به تو و چه شبها که از خوابم گذشتم  تا کمی آرامش بگیرم ولی متاعی که نیافتم آرامش بود و حاصلش دل بی قرار.

شاهد حرفهایم؟ واژهای و کلمه های رد و بدل شده  تک تکشان را به صف کرده ام برای قسامه

ولی چه سود از این حرفها و پریشان گویی ها حالا سالهاست که دلم زیرخروارها خاطره مدفون شده و سنگ نشانی هم از دل مهجورم به جای نمانده

کاش رهگذارن وادی مجازی هنگام عبورشان از قبرستان دلتنگی ها فاتحه ای نثار دلهای اسیر خاک کنند و در زیارت السلام علی اهل لا اله الا الله دل مرحوم مرا هم فراموش نسازند

سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

چند مدتی هست که ذهنم مشغول است شاید بشود کاری کرد. آخر NGO  یا به قول فرهنگستان لغت انجمن مردم نهادی, سازمانی چیزی باید بشود تشکیل داد تا حق تضییع شده کلمات را از بشریت گرفت .

به نظرم واژه ها و کلمات نیاز به حمایت دارند

مثلا رنجی که واژه کلمه انسان می کشد چقدر زیاد است یعنی هرکسی می تواند در قالب این معنا بگنجد؟ برخی لیاقت اینکه واژه حیوان نمایانگر آنها باشد را هم ندارند.

 سرتاسر مملکت کلمات پر است از این قسم واژه های مظلوم

عشق

درد

غم  و .................

کلمات محکومند به اینکه همه احساسات  را در خود جای دهند و چه بسیار انسانها که پشت همین کلمات قایم می شوند

چه بسیار کلماتی که انسانها با قساوت قلب تمام در گورستان کلمات دفنشان کردند . وهستند  کلماتی که خود ترجیح دادند تااز دریای لغات حذف شوند و ملعبه انسان قرار نگیرند تا واسطه ای نشوند برای دغلبازی و اغفال دلهای مهربان و ساده

حالا نمی دانم می شود تشکلی داشت یا نه شاید قرنهای آینده نیز کلمات مجبور باشند جور نامهربانی آدمیان را به دوش بکشند بی هیچ حمایتی

شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

کاش می شد زمان را نگهداشت مثل ساعتهایی که مادرم در کودکی با خودکاری بر روی دستم می کشید , همیشه بر روی ساعت9 متوقف بود همان ساعتهایی که دقیق بود مثل ضربانهای منظم قلب مادرم که همیشه برایم می تپد ولی چه فایده ناف انسان را با حسرت و تاسف بریده اند.

دانشجو که بودم -سال 75- استاد ادبیات (نامشان رافراموش کرده ام)هرهفته شعری را از حضرت علی(ع) می خواند و بواسطه تکرار زیاد همه دانشجو ها حفظ شده بودند

ما فاتَ مَضی وَ ما سیأتیکَ فَاَیْنَ؟           قُمْ فَاغْتَنِم الفُرصَةَ بَینَ العَدَمَین

آنچه گذشت، از دست رفت و آنچه می‌آید کجاست؟ برخیز و فرصت میان دونیستی را دریاب

ولی فقط حفظ شده بودیم و نتوانستیم سرلوحه کاریمان قرار دهیم

گاهی احساس می کنم دنیای مجازی غار تنهایی ام شده هفته ای یکبار باید به وبلاگم سربزنم خیلی از مطالب را می نویسم ولی در پیشنویس ذخیره می کنم  شاید روبراه شوم ولی دریغ و افسوس که وقتی دل نباشد همه اینها مسکن آلامی بیش نیست.

=========

چند مدتی قسمت شد رفتم ایلام البته دوباره باید برم اگه بشه باید سعی کنم بذارم بعد ماه مبارک شهر کوچک و زیبایی است گذرتون افتاد دره رازیانه رو هم برین ببینین

در ضمن تو دعاهای قشنگتون دل منو هم از یاد نبرین برای شادی روحش دعا کنین

یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

دوباره سال نو شد و من کهنه تر, برخلاف سرکه و شراب که با گذشت زمان خالص تر و ناب تر می شوند , روحم افسرده تر می شود.

رسیدن عید اصلا خوشحالم نمی کند که هیچ, بر نگرانی هایم اضافه هم می شود . مگر رسیدن سال جدید خوشحالی هم دارد؟ اینکه به مرگ نزدیک تر می شوی ولی هنوز چیز در خوری پیدا نکردی و حتی آن غمی هم که مونست بود رفت وعاشقی را نچشیدی به کنار, حتی شیمیم اش هم به تو نرسید.
اعتقاد راسخ دارم اگرمجنونها در زمان مناسب خود متوجه بودند و بجای بحث و درس به لیلی فکر می کردند و رسیدن به او , دنیا پر می شد از لیلی ها و مجنون ها. ولی افسوس که همه سرگرم شدیم و به لیلی خود نرسیدیم. خوشا بحال مجنون که در مکتب حواسش بود و به لیلی دل بست هرچند نصیب سلام شد آن لیلی , و مجنون به لیلی دست نیافت ولی آخر الامر در کنار قبر لیلی جان سپرد و در قبر لیلی نهادنش , ولی بدا به حال من و امثال من که عشق را نچشیده و ندیده باید راهی سرای دیگر شویم , منی که در مدرسه و مکتب دنبال لیلی ام نگشتم و آخرالامر دست بدامان دعای دگران شدم.

اللهم ارزقنا عشق

خدا کند عاشق شویم در سال جدید تا ناکام از عشق نمیریم

این شعر زیبا که نمی دونم شاعرش کیه وصف حال منه :

شکستم توبه ام ساقی، تو هم بکشن سر خم را

بزن سنگی بجام می که بشکن بشکن است امشب

شکستم توبه را از بس شکن در زلف او دیدم

دل زاهد شکست از من که بشکن بشکن است امشب

قدح بشکست و دل بشکست و جام باده هم بشکست

خدایا در سرای ما چه بشکن بشکن است امشب

رفیقان خمره بشکستند و ماهم توبه بشکستیم

تو هم اهل دلی بشکن که بشکن بشکن است امشب

صفا دارد شکست ساغر و پیمانه و توبه

بیا در مجمع رندان که بشکن بشکن است امشب

شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

گفتم قبل تحویل سال جدید یه سر بزنم اینجا پیشاپیش آرزوی موفقیت کنم برا همه دوستان و آشنایان و  بقیه کسانی که سرزده میان اینجا

ممنون از همه دوستانی که در غیبت بنده سرزدن اینجا و بقیه بزرگوارانی که تو یاهو و بقیه مسنجرها بنده نوازی کردن و کامنت گذاشتن و پیغام

بیست و چند روزی که دست تقدیر منو فرستاد ترکیه تا چند روزه عمرم رو اونجا سر کنم مطالب تازه ای به اندوخته های قبلی ام اضافه شد فقط امیدوارم به لطف خدا بدرد خودم و وطن عزیزم بخوره

محتاج دعای همه هستم

دعا کنین سال 93 برای همه بهترین سال باشه

سال فرج و گشایش

اگه عمری بود سال 93 برمی گردم

یا علی(ع)

سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

دست تقدیر دوباره منو راهی بلاد دیگر کرد

یه مدت نیستم

از همه دوستان عزیزم چه اونها که تو محیط حقیقی و چه محیط مجازی به بنده لطف داشتن طلب حلالیت می کنم

امیدوارم من رو از دعاهای خیرتون فراموش نکنین که انسان چه در حضر باشه و چه در سفر(سفر از هر نوعی) محتاج دعای بقیه است

ممنون از همه

یا علی(ع)

التماس دعای خیر

پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

هوس یه جای دنج کردم خودم باشم و خودم حتی خاطراتم هم نباشن

قبلا ها یه جایی بود می رفتم تو طول سال به تعداد انگشتهای دست هم آدمی نمی اومد اونجا  عکسش رو گذاشتم تو ادامه مطلب به درخواست یه بنده خدایی که محبتی بود بینمون ولی خیلی وقته دیگه ازش خبری ندارم

اینهم شعری از افشین یدالهی که شرح حال امسال منو گفته

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت


ادامه مطلب
جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

فرقی ندارد که بر چه وزنی باشی غزل باشی یا قصیده یا حتی ترکیب بند و ترجیع بند اصلا شعر نو باشی یا سپید همین که در دیوان شعر زندگی ام حاضر باشی کافیست, بی ردیف و بی قافیه اصلا بدون وزن. 

فقط محتاج یادی از توام اکنون , یادت که سرتاسر خاطراتم را عطرآگین حضورت کند . تو که رفتی همه داشته هایم رفت نه غم نزدم ماند و نه تشویش و اضطراب, دلتنگی هایم نیز پرکشید هیچ کدامشان نماندند. و اکنون فقط شبحی مانده از من ,عادت کرده ام به نقابی که برسم زندگی مدرن بر چهره زده ام. روزگاری است تسبیح بدست ذکر روزانه ام کلمات روشنفکریست و مهرم را از خاک رئالیسم ساخته ام و رو به قبله گم کرده ام که باری به هرجهت شده نماز بیگانگی می گذارم کعبه ایدهالیسم های دلم بدست منجنیق ولنگاری عقلم ویران شده و تنها یادها و خاطراتم است که نافله دلخوشی گذشته اند.

کاش مرحوم دلم در کنارم بود.

کاش می شد دوباره رو اندازم غم شود و سر بر بستر دلتنگی گذارم .

حالا واژه ها هم دیگر کلافه شده اند از دست من

حال این روز های من دیدنی است  بعد از حکومت بلامنازع عقل بر مملکت وجودم. وقتی که دل رفت دیگر عقل نمی فهمد زبان دل دیگران را که اصلا دیپلماسی عقل منفعت طلبی است بازار آزاد را بیشتر می فهمد.کاش کمی سوسیالیست شود این عقلم. به اسم دمکراسی دیکتاتوری را به ارمغان آورده است که دل را به بند کشد.

بقول حمید رجایی:

چند روزی هست که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

دستی برآرید و دعا کنید برای دلی که می خواست دیکتاتوری عقل را محدود کند ولی ناکام شد.


ادامه مطلب
سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

نمی دونم تاثیر بالا رفتن سن هست یا سفر اینکه رقیق القلب می شم دیگه مثل اوایل دهه 80 نمی تونم سفرهای طولانی برم اینکه 2 هفته 2 هفته مدام اینور اونور از لرستان تا سیستان بلوچستان  از بندرعباس تا گرگان و از بجنورد تا ایلام و ..... برم  یا همین مسافرتهای گاه به گاه به بلاد دیگه از خاورمیانه تا فرنگستان .احساس می کنم سفر هم روح پریشون من رو آروم نمی کنه ولی از حق نگذریم یه خوبی داره اشکم دم مشکم شده هرچند زیاد جلوش رو می گیرم ولی گاهی با بعضی یادآوری ها یا خوندن مطلب و شنیدن خبری دنیای مقابل چشمام مواج می شه یکی از حس هایی که تو دوران زندگی ام دوستش دارم

جاتون خالی یه مدت رفتیم  لبنان , کشور عجیبی بود و برام متفاوت از کشورهای عربی دیگه البته فقط می تونم


ادامه مطلب
یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

بچه که بودم مادرم سالی یکبار هم که شده خانه را اساسی تمیز می کرد صدا می زد که بیا می خواهم اینها را بریزم دور ببین کدامش بدردت می خورد بردار, بعدا نگو یی کتاب , دفتر و یا وسایل بدرد بخورم را انداختی دور. تاکیدش هم این بود که چیزاهایی که بدردت نمی خورد را نگه ندار بنده خدا 2-3 ساعت بعد که برمی گشت می دید من همان طور بالای وسایلم هستم , حالا کتابی پیدا کرده بودم یا وسیله ای, غرق در خاطرات یا مطالعه . به ندردت چیزی را گذاشته ام کنار که بریزد دور با این که می دانست سراغشان نمی روم دوباره , دور نمی ریخت چیزهایی که نگه داشته بودم  را.

حالا حکایت ما هم  بی شباهت به آن سالها نیست, می نشینی بالای صندوقچه خاطرات گذشته ات روی بعضی را خاک گرفته جرات تمیز کردنش را هم نداری مبادا تازه شود یا خاطرات مگویی که مدام باید قایمش کنی. به نظرت کمی نظافت اساسی می خواهد این صندوقچه و مثل زمان کودکی ات باز هم نمی توانی از هیچکدامشان دل بکنی, تلخ و شیرینش فرق ندارد همه گذشته تواند  و حال باید غصه همه آنها را بخوری .

غربت هم داستانی دارد مخصوصا که 17 روزی هیچ یک  از بستگانت را ندیده باشی. دوست داری حتی اگر شده برای یک لحظه آشنایی را ببینی , حتی "غم " مونس سالهای دور که مدتهاست ترک کرده تو را. مدت سفر که طولانی می شود و دسترسی ات محدود  غم هم برایت طاقچه بالا می گذارد .

بعضی خاطرات هم هستند که سخت است یادآوریشان مخصوصا که بخواهی فراموششان کنی ولی برعکس مثل فرشته مدام جلوی چشمت هستند.

-------------------

کمی خاک وطن می خواهد دلم , سخت هوس پابوس غریب الغربا کرده ام مخصوصا که پدر و مادرم مهمان سلطان عشق اند  امشب  که با همراه پدرم تماس گرفتم تازه از حرم به محل استقرارشان برمی گشتند

دعا کنید دلم نداشته ام غربتی نشود

چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

کمتر از 7 ساعت دیگه باید خاک عزیز کشورم رو برا چند مدت ترک کنم واقعا برام سخته دور شدن از خاکی که بهش تعلق دارم ولی خوبیش اینه که امید دارم به زیارت دوباره میهن عزیزم و بیشتر از همه مشتاق زیارت سلطان مملکت وجودم و قلوب مرمان کشور علی بن موسی الرضا (ع) و صد البته دیدار دوباره دوستان و آشنایان

چند خطی رو به رسم عادت و درخواست طلب حلالیت از همه دوستان و بزرگوارن نوشتم

من رو از دعای خیرتون فراموش نکنین

برای دلم هم دعا کنین اگه عمری بود فرجی بشه براش

یا حق

دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

حکایت ققنوس عجیب حکایتی است که شرق تا غرب برایش داستانها گفته اند گویند ققنوس 1000 سال عمر می کند  و بعد 1000 سال هیزم جمع کرده شروع به آواز خواندن می کند چنان لحن و آوازش زیباست( گویند موسیقی الهام گرفته از آواز زیبای اوست) که از خود بی خود شده و در حالی که بالای هیزم بال می گشاید با منقارش آتشی درست کرده و هیزمها را آتش می زند و با آتش گرفتن هیزمها خود نیز آتش گرفته و خاکستر می شود با خاکستر شدنش تخمی ایجاد می شود که ققنوس دیگر از آن متولد می شود.

حالا سالهاست در خیال خودم  دلم ققنوسی است که متولد می شود با عشق تازه .البته شباهتی نیست بین این دل و ققنوس جز آتش گرفتن و دوباره متولد شدن. ققنوس تنها موجود عالم است که تغییر نمی کند , لحن خوش دارد و جفتی ندارد . ولی دل ...

کاش دلم کمی اهمیت می داد به من , می فهمید مرا کاش بشود دوباره متولد شود

برای ققنوس شدن تل هیزم لازم است که دوباره بتوان متولد شد . غم , این بهترین مونس سالهای دور شرایطش را دارد فقط باید کمی دنبالش گشت تا پیدایش کرد فقط می ماند لحن خوش تا از خود بی خود شود که آنهم محتاج مرحمت شماست تا دعا کنید با لحن زیبایتان تا دوباره متولد شود.

محتاج دعای خوش لحن ققنوسی تان هستم تا خیالم به واقعیت برسد و شاید دلم دوباره متولد گردد.

سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام
زبان حال افرادی  مثل من:
 
من فکر می کنم مزه ی نان عوض شده ست
آواز کوچه ، لحن خیابان عوض شده ست
 تنها نه لهجه ی دل من فرق کرده است
حتی صدای گریه ی بارا ن عوض شده ست
عارف ترین کسی ست که  پشتش به قبله است
این روزها که معنی عرفان عوض شده ست
خانها و خواجگان همه جا صف کشیده اند
مصداق خان و معنی خاقان عوض شده ست
 سبز و سپید و سرخ چرا قهر کرده اند؟
آیا سه رنگ پرچم ایران عوض شده ست ؟
 قرآن شکیل تر شده ، انسان حقیرتر
آیا کمی معانی قرآن عوض شده ست؟
 "شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"
شیرخدا و رستم دستان عوض شده ست
  این روزها چقدر قم از دست رفته است
این روزها چقدر خراسان عوض شده ست
 ما بندگان نفس به سلطانی آمدیم
سلطان من کجایی؟ سلطان عوض شده ست
 انسان روزگار مرا ای خدا ببین
انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست
 ایمان بیاوریم که ایمان نمرده است
ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست
 
شاعر: علیرضا قزوه
دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

روال من تو این چند سال که وبلاگ داشتم این بوده که از خودم و  نگرانی خودم از خودم بنویسم از دلتنگی هام و به ندرت به مسایل دیگه بپردازم هرچند فوق العاده آدم سیاسی هستم و اگه وقت بشه فعال در مسایل اجتماعی ولی امروز بامداد ساعت 00:45 یه کامنتی گذاشته شده که فکر کردم بی خیالش بشم توهین به شعور خودم و اجتماع شده و توهین به مذهبم

---------------

ای پیام رو یکی به من نظر داد منم بهش عمل کردم.. تو رو به امام زمان قسم می دم این پیام رو بخون.دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند.شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم اب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اتقاد نداشت کارشو از دست داد.مرد دیگری اعتقاد داشت 20 میلیون به دست اورد. به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرشو را از دست داد.اگه به حضرت زینب اعتقاد داری این پیامو واسه 20 نفر بفرست............ 20 روز دیگه منتظر معجزه باش.ممنون. تشکر اگه عمل کردی

نویسنده: sara

 

 

---------------

متاسفانه چند سالی هست که برای اینکه مردم رو از مذهب  دور کنن دست به یه سری کارها می ذنن البته بدون شک ریشه این کارها می رسه به انگلیس و بقیه توله هاش این رو با اطمینان می گم چون مطالعه چند سال تاریخ به من می گه از زمان امیر کبیر عزیز که فتنه بابیه رو خاموش کرد تا به الان ‘ البته اینکه نشر پیدا می کنه بدون شک اعتقاد قشری هست که مذهب رو قبول کردن بدون اینکه فکری در موردش بکنن که شیعه حقه جعفری بدون شک یکی از بالهای پروازش تعقل هست

برام جالبه که این کامنت از شرق کشور گذاشته شده و ترویج می شه , محل تجمع مولوی هایی که به عربستان می رن و میان و به مفتی های اونجا نون قرض می دن و می گیرن  برای از بین بردن شیعه هم از هیچ چیز کم نمی ذارن

برا روشن شدن مطلب آدرس آی پی رو گذاشتم تا مشخص بشه این مطلب

inetnum: 2.181.143.255
netname:        tcsb-DSL
descr:          telecommunication of sistan& balouchestan(for ADSL)
country:        IR
admin-c:        fa4399-RIPE
tech-c:         fa4399-RIPE
status:         ASSIGNED PA
mnt-by:         AS12880-MNT
source:         RIPE # Filtered

person:         forootan alii
address:        taleghani st,zahedan, Iran
phone:          +98 541 ********
fax-no:         + 98 541 *******
nic-hdl:        fa4399-RIPE
mnt-by:         AS12880-MNT
source:         RIPE # Filtered

اولا که تو شیعه خواب حجت نیست چه برسه به خواب یه دختری که هیچ مشخصاتی نداره لااقل یه اسم و فامیل الکی می ذاشتی  برا طرف که لاعلاج بوده

دوما اگه ما بخواهیم به چیزی عمل کنیم به دستورات قرآن و ائمه بزرگوارمون عمل می کنیم ‘ خوابی که یه دختر بی نام و نشون دیده دنیا و آخرتمون رو نمی سازه

از طرفی وقتی تو نت کامنت گذاشتی چجوری متوجه شدی کارمند شغلش رو از دست داده یا طرف پسرش رو؟؟شما که نشونی نذاشتی بجز  یه اسم نکنه رمالی یا طالع بین یا با دیار غیب سر و کار داری که برات خبر آوردن چجوری متوجه شدی یکی 20 میلیون کاسب شده و این کاسب شدنش بخاطر انتشار این پیامه؟
نوشته تا 20 روز منتظر معجزه باش اصلا معجزه چیه؟ حتما این هست که بعد 20 روز می بینی اتفاقی نیفتاده  و از دین زده می شی این می شه معجزه این خبر درسته؟؟؟؟؟؟؟؟
برو این دام بر جای دگر نه

از دوستان و بازدید کننده های عزیز وبلاگم هم انتظار دارم حواسشون جمع باشه به تبلیغ این قبیل آدمها که برای سست کردن اعتقادات از هر راهی وارد می شن

خدا عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه

چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

هوای گرم و شروع تابستان مسافرت می طلبد با همه بی حوصلگی و کلافگی ام  دوست دارم سفر را , ولی آب و هوای اقلیم مقصدم جالب نیست , نه تنها ویرانه های بجا مانده از ترک تازی نگاه ها و قولها بازسازی نشده بلکه بر تعداد مناطق بافت های فرسوده اضافه شده که همه نیازمند توجه اند و التفات.

گاهی پیاده کز می کنم سرتاسر خاطراتم را چیز دندان گیری دستم را نمی گیرد در این متروکه بجا مانده از دل و بیشتر به خانه اشباح می ماند این قفسه خالی از آن که دیر زمانی در آن رفت و آمدی بود و جنب و جوشی به زعم خیال خام.

کشور وجودی ملک دلم حالا خالی شده از سکنه , حتی خالی از همان مسافران عبوری .

راست می گویند خانه ای که بدهی دست مستاجران گاهگاهی, زیاد سرپا نمی ماند  مهاجران فراوان مملکتی را از پای در می آورند .

حالا فرق ندارد این رهگذرانش کجایی باشند از چه عالمی باشند واقعی باشند یا مجازی 

اصلا بی خیالش شدم مسافرت در خاطراتم را که در سرتاسر مملکت سرگذشتم  جای خوش آب و هوا نیست همینجا بمانم بهتر است.

دعا کنید شاید این ویرانه روزی رنگ آب و آبادانی ببیند

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

مدتهاست که دیگر نگاهم در چشمانم کز کرده و بیرون نمی آید , حرفهایی که پر شده در دهانم چونان مشتی خاک,خفه ام می کند ولی خیال خالی شدن ندارد کلماتی که در قلم مانده است و گاهی به زور قطعه قطعه  بر کاغذی می نشیند و انبوه واژهایی که تلنبار شده در ذهنم.

حالا چشمانم شده جولانگاه نگاه هرز ,دهانم گذرگاه سخن لغو و گوشم شده دروازه حرفهای سبک,دیگر حرفی از عشق درمیان نیست.

نه نگاهی ,نه حرفی  هیچ هیچ

دلم که مرحوم شد دیگر گرد یتمی نشست بر تنم ,فقط گاهی که بر تربتش می رسم یادش می کنم

یادش بخیر:

مسلمانان مرا وقتی دلی بود......

روزهایم همه شده اند شبهایی تار و تکرار ولنگاری .هرکجایی شدنم را مدیون همین عشق نداشته ام هستم  که تنهایی ام را پسندید,نه غمی برایم به ارث گذاشت و نه کمی دلتنگی یادگاری که اگر گناهی برایم بنویسند دین اوست.

سجاده نشین با وقاری بودم

می خواره و رند و هرزه گردم کردی

 حالا دیگر نجوای نسترن های سر به هم برده آزارم می دهد, حرفای درگوشی شان, اینکه شاه بیت غزل هایشان شده حال و روز من:

"اجاق کور شده است و دیگر امیدی به او نیست "

بغضم هم نمی گیرد دیگر,می شوم هم نشین پدران فرزند مرده که همسرانشان سر زا رفته اند, دگر نه همسر دارند و نه طفل.

شاید روزی برسد که عشقی بیاورند برای فرزند خواندگی

دعا کنید لااقل این را از من دریغ ندارند

 

دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

دیر زمانیست که حال تقویم هم خوش نیست پر است از شنبه  تا پنج شنبه های تکراری دست به زیر چانه برده ‘ دل نگران و حیران منتظر جمعه عمر خویشم .

دگر خسته شدم از شنبه های پشت سر هم  و پنج شنبه هایی که به شنبه می رسند بدون حضور جمعه

بر سر آنم  که گر زدست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

دلم می خواهد تقویمم پر شود از جمعه های تکراری به تلافی همه جمعه هایی از عمرم که نداشته ام

جمعه هایی خالی از اضطراب,نگرانی و چشم انتظاری

و جمعه هایی پر از بوی گلاب,بوی خاک و آغوش گرم عشق

دعا کنید زودتر جمعه برسد شاید حال تقویم کمی بهتر شود.

 

 

 

شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

سلام

گاهی فکر می کنم آدم اشتباهی هستم , در زمانی اشتباه و مکانی اشتباه.آدمی مـــدفون

 در کلماتی مبهـــوم , مانده در واژگانی بشر ساختــه چون مدرنیسم , پسا مدرنیسم یــا پست مدرنیسم.

اصلا من اشتباهی بدنیا آمدم شاید چند سالی دیرتر یا در جایی بسیار دورتر . زمان ، زمان من نیست رفتارم شاید به عهد پس از دقیانوس نزدیکتر باشد گنگ , سرگردان و اینکه کار از سر بقیه آدمیان در نمی آورم. همه چیز عوض شده با این تفاوت که من در گذشته مانده ام و شاید آدمیان به پست مدرنیته رسیده اند.

ولی من همان سنتگرا هستم به قول عده ای متحجر یا بقول برخی امل نمی دانم شاید خرد جمعی بهتر درک می کند. اما برای من فرقی ندارد چه امل باشم چه متحجر و چه سنت گرا متعلق به این دوره نیستم.

هنوز هم  اشکنه را بیشتر دوست دارم تا فست فود , همان روابط فامیلی را تا اینکه معتقد باشم دوری و دوستی و همان دوست داشتن های سنتی را بیشتر دوست دارم تا دوست داشتن های فست فودی جامعه مدرن , عشق های  آتشین چند ماهه ‘ دقیقا مثل مرغهای کنتاکی می ماند به نظرم طعمشان.

چقدر باید دست و پا بزنم میان انبوه کلمات, شاید آن قدیم ترها پیدا کردن کلمه اینقدر سخت نبود برای بیان حرف, حتی برای ابراز محبت و علاقه راحت دست می بردی در یخدان (همان صندوق هایی که بی بی ها هنوز هم برخی شان را دارند) و چند واژه بی آلایش تقدیم می کردی , برای اینکه محبت خرج کنی و ابراز علاقه ‘ نیازی نبود قطاری از کلمات پیدا کنی و بازهم همه این قطار معنی همان چند کلمه را نداشته باشد , که اگر داشت وضع اینگونه نبود.

دوست دارم متعلق به همان دوره ای باشم که کودکان 12-13 ساله مرد خطاب می شدند نه مانند دوره مدرنیته که جوانهای 24 - 25 ساله هنوز بچه اند. ولــــــی چه سود فقط می توان دوست داشت که سنت گرا بود , آرزو  کرد که کاش در عصر مدرنیته نبود و همش کاش , کاش و کاش

حرفهای اشتباهی ام  را ببخشید به رسم مدرنیته و جامعه گفتمانی

دعایم کنید کمی عشق سنتی بفهمم  

یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | علی سورج | نظرات () |

www . night Skin . ir